تبليغاتX
روزمزه گی ها

 

امروز برای تهیه گزارشی از سمینار" نگاه اجتماعی_ سیاسی به منافع ملی" به دانشگاه تهران رفته بودم.این سمینار سخنرانان مختلفی داشت اما تاکید تقی آزاد ارمکی در سخنرانی خود به " آماده انفجار بودن مردم ایران" شاید جالب ترین نکته ای بود که در این سمینار توجه ام را جلب کرد. ارمکی در مقام یک جامعه شناس رفتار اجتماعی مردم ایران را در ماه ها و روزهای اخیر بسیار عجیب توصیف کرد. به اعتقاد این استاد دانشگاه این روزها مردم بیشتر در لاک خود فرورفته و به همان میزان از ساختار حکومت و البته جامعه فاصله می گیرند. فاصله ای که به گفته ارمکی نوعی انفجار اجتماعی را در آینده به همراه خواهد داشت.

آزاد ارمکی کاملا درست می گفت. هرچند معروف است که کنش اجتماعی و سیاسی مردم ایران غیرقابل پیش بینی است اما به اعتقاد من بروز همین رفتارهای غیرقابل پیش بینی درواقع پیش لرزه های یک انفجار بزرگ است. اما نمی دانم چرا از این مسئله مطمئن هستم که حتی در صورت وقوع این انفجار اجتماعی بازهم مردم ایران که البته من نیز شاملش می شوم نمی دانند چه می خواهند و فقط در یک چیز اتفاق نظر دارند: آنها خوب می دانند که چه چیزی را نمی خواهند!

فرید ذکریا توصیف زیبایی درمورد رفتار اجتماعی_ سیاسی مردم خاورمیانه دارد. ذکریا در کتاب خواندنی خود به نام" آینده آزادی" می نویسد: مردم خاورمیانه تولید کننده تاریخ هستند نه مصرف کننده آن.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 22:8  توسط مریم شبانی  | 

جمعه روز بدی بود...

صبح جمعه ۲۵ فروردین ۱۳۸۴ بود که آناهیتای عزیز من برای همیشه چشمهایش را بست و امروز یکسال از اون روز تلخ می گذره...

یکساله که دیگه امام زاده طاهر کرج برای من مفهومی دیگر دارد اما توی این یک سال یک سئوال همیشه ذهنم رو قلقلک می داد: آیا وجود این حس قوی فراموشی در ما انسانها خوشایند است یا خیر؟

 دارم میرم امام زاده طاهر...برای دیدن آناهیتای عزیزم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 11:34  توسط مریم شبانی  | 

اول:

همان روزی که خبرگزاری ها از طرح نمایندگان مجلس برای معافیت سربازی پسرانی که با دختری معلول ازدواج کنند خبر داده بودند توی ایستگاه مترو شاهد برخورد خشن یکی از کارکنان مترو با زنی بودم که قصد داشت پسر معلولش رو همراه خودش به واگن مخصوص خانمها بیاورد.مامور مترو قطار رو متوقف کرده بود تا اون زن رو از واگن خانمها پیاده کنه و اون خانم هم مستاصل و خسته فریاد میزد: واگن های دیگه همه شلوغ بودند.این سومین قطاریه که رد میشه و به من اجازه ورود نمی دهند.مگه نمی بینی که پسرم معلوله و نیاز به مراقبت داره.انصاف داشته باشید... 

دوم:

چند شب قبل مسیر کوتاهی رو سوار یک ماشین شدم.همراه من دو نفر دیگر هم سوار شدند که زودتر از من پیاده شدند.وقتی داشتم توی کیفم دنبال پول می گشتم تا کرایه راننده رو آماده کنم صدای موبایل راننده بلند شد.متوجه شدم که راننده به موبایلش جواب نمی دهد و وقتی سرم را بالا آوردم تا بگویم که سر خیابان بعدی پیاده می شم دیدم که جناب راننده موبایل خودشو که اتفاقا از این گوشی های صفحه نمایش بزرگ هم بود جلوی چشم من گرفته تا صحنه های سکسی که در حال پخش بود رو بهتر ببینم...

سوم:

امروز عصر توی پیاده روی شلوغ خیابان آزادی در حال گذر بودم که دوتا دختر از همون هایی که به دختران خیابانی معروفند به یک زن چادری که جلوی من با دختر کوچکش در حال حرکت بود نزدیک شدند و شروع به فحاشی و تف کردن توی صورت اون زن کردند.هاج و واج مونده بودم که چه اتفاقی افتاده.دیدم بیچاره خانمه هم از تعجب و ترس صداش می لرزه.تا اومدم بهش بگم که اهمیت نده و زودتر رد بشه دیدم دوتا دختر ریختن سر خانمه و شروع به کتک زدنش  کردند.من هم که برای کمک به خانمه وارد معرکه شدم  بی نصیب نماندم و متاسفانه فحش هایی رکیک هم شنیدم.بالاخره با کمک دیگر رهگذران نجات پیدا کردیم و طفلکی خانمه دست دخترش رو گرفت و با چنان سرعتی می دوید که تا حالا از یک زن ندیده بودم...

 

 

اینها یک نمای کوچک از روزهای این هفته من بود.می توانم چاقو گذاشتن زیر گلوی همکار عزیزم وحید پوراستاد رو هم به این لیست اضافه کنم و بپرسم به نظر شما بهای" امن و انسانی زیستن" در این مملکت چقدر است؟ دوست دارم بپرسم و البته می پرسم که امنیت ما کمتره یا مردم عراق و فلسطین؟  نه تنها امنیت نداریم بلکه حق زندگی انسانی را هم مدت ها است که ازما سلب کردند. صحبت کردن از حقوق بشر توی این دیار به افسانه ای می ماند تا با رویای آن روزی نو را به شب برسانیم تا مگر فردا به امید تحقق رویای شب دیده از خواب برخیزیم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 20:10  توسط مریم شبانی  | 

چندروز پيش شنيدم كه اكبرگنجي در يكي از ديدارهاي نوروزي خود از رفتار و گفتار بعضي از هوادارانش انتقاد كرده و گفته كه" عده‌اي از دانشجويان و فعالين سياسي در مورد من دچار توهم شده‌اند و فكر مي‌كنند كه من قهرمانم. اما من در مورد خودم متوهم نيستم.من اكبرگنجي هستم.يك روزنامه‌نگار". جالب اين جاست كه گنجي در همين مدت كوتاه از آزادي خود كه البته قسمت اعظم آن در تعطيلات نوروزي گذشته به شناخت درستي از فضاي فعاليت سياسي در كشور رسيده است. اكبر گنجي امروز تعدادي از هواداران خودش را به درستي متوهم مي‌خواند اما آيا تنها اين گروه از فعالين سياسي كه البته جايگاه خاصي نيز در فضاي سياسي كشور ندارند را بايد متوهم خواند؟ متاسفانه توهم و خودبزرگ‌بيني ويژگي اكثريت ايراني‌هايي است كه داعيه فعاليت سياسي دارند.از رييس قوه مجريه اصولگرا گرفته كه گوي سبقت در توهم و خودبزرگ‌بيني را از ديگر رقبا ربوده تا آن فعال دانشجويي كه بدون يكروز حضور در فعاليت‌هاي دانشجويي ،جنبش دانشجويي را مديون خود مي‌داند ،همه در ظرف بزرگي از توهم فعاليت مي‌كنند. ديروز اصلاح طلبان متوهم از موقعيت خويش به غلط نشستند تا ريزش آراي اعتماد مردمي را به پاي خويش بنگرند و امروز اصولگرايان كاخ آرزوهاي خويش را با پايه‌هايي خيالي بنا مي‌كنند. اگر نبود اين خود بزرگ‌بيني‌ها شايد اكنون در آستانه صدمين سالگرد مشروطه حسرت عقب ماندن خويش در اصول دموكراتيك را نمي‌خورديم. اگر نبود اين خودبزرگ بيني‌ها شايد اصلاح طلبان آغاز حركت اصلاح طلبي مردم ايران را به روي كار آمدن دولت اصلاحات محدود نمي‌كردند و احمدي‌نژاد اكنون روي كار آمدن دولت خود را رنسانس نمي‌خواند. اصلاح طلب و اصولگرا، روشنفكر و عامه، پوزيسيون و اپوزيسيون ايران در يك خصلت مشترك هستند. همه متوهم هستند.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 12:36  توسط مریم شبانی  | 

در تعطيلات نوروزي فرصتي فراهم شد كه رضا مرا به ديدن طاهر احمدزاده ببرد.وسوسه ديدن طاهر احمدزاده از هنگام فرودآمدن در فرودگاه مشهد به سراغم آمد و در سومين روز سفر با تلفن رضا به احمدزاده، رنگ واقعيت به خود گرفت.پيرمرد در خانه‌اي قديمي و زيبا كه خاطرات زيادي را در لابه‌لاي آجرهاي خود حفظ كرده است از ما پذيرايي كرد. عكس‌هايي از بازرگان و شريعتي و البته مسعود و مجيد زينت بخش ديوارهاي اتاقي بود كه به محض ورود در آن ،شنونده تحليل‌هاي جالب و خاطرات دور و نزديك ميزبانمان شديم.

اشتياق پيرمرد براي صحبت‌كردن با اشتياق مضاعف ما براي شنيدن همراه شد تا جايي كه در فرصت كوتاه ديدار، طاهر احمدزاده از هرآنچه شنيدني بود برگي براي ما خواند. از دوران مبارزات قبل از انقلاب تا استانداري خراسان در دولت موقت و به زندان افتادن دوباره‌اش در جمهوري اسلامي سخن گفت. از فعاليت‌هاي كانون نشر حقايق اسلامي در مشهد و شكل‌گيري مبارزات نيروهاي ملي و مذهبي مشهد تا چگونگي تعامل با فرزندانش مجيد و مسعود و تمجيد از مبارزات و هدف آنها سخن گفت. احمد زاده از عملكرد نيروهاي سياسي اصلاح طلب به ويژه ملي- مذهبي‌ها در انتخابات رياست جمهوري نهم انتقاد كرد و دوستان خويش را "فاقد درك و شناخت درست و تحليل جامعه از شرايط كشور" دانست.

به رغم كهولت سن از تمامي اخبار و رويدادهاي ايران و منطقه خبرداشت و جالب اين‌جاست كه در تحليل شرايط سياسي ايران تكيه زيادي به تحولات منطقه دارد.مبارز روزهاي نه‌چندان دور اما اعتقاد داشت شرايط و وضعيت ايران مطابق طرح خاورميانه بزرگ پيش مي‌رود كه اين بازي را آمريكا با همراهي انگلستان هدايت مي‌كند. وقتي از او پرسيديم كه اصلاح طلبان اكنون بايد چه كنند؟ با لبخندي پدرانه پاسخ گفت:« هيچ! اكنون زمان نظاره فرارسيده است.كاري نمي‌توان كرد.»

دوساعت در حضور طاهر احمدزاده بوديم و او با اشتياق سخن مي‌گفت. دلايل بازداشتش در دهه 60 را برايمان گفت و از بازجويي صحبت كرد كه بعدها به يك چهره‌ مطرح سياسي تبديل شد. پيرمرد از روزهايي گفت كه در شرايط خفقان سال‌هاي پيش از انقلاب اولين و آخرين پناهگاه هسته روحانيت مشهد بود و چند سال بعدتر توسط روحانيت محاكمه و به زندان افكنده شد. در ميانه صحبت رضا از او درباره چگونگي برخورد و تعامل با فرزندانش به عنوان پايه‌گذاران چريك‌هاي فدايي خلق پرسيد. چشمان پيرمرد برقي زد و گفت:« من هيچ مشكلي با مسعود و مجيد نداشتم. يك شعار همواره در منزل من طنين افكن بود و بچه‌ها با اين شهار بزرگ شدند: انسان باش، بيانديش،انتخاب كن و در انتخاب خود ثابت قدم باش.» صحبت به مسعود و مجيد كه رسيد با تعجبي خوشايند از بازسازي قبر دو فرزندش در بهشت زهراي تهران توسط افراد ناشناس خبر داد و لبخندي از سر رضايت بر لبانش نقش بست.

پيرمرد با چنان هيجاني خاطرات خويش را بازگو مي‌كرد كه گويي براي نخستين بار آنها را به زبان مي‌آورد.در ميانه صحبت‌هاي احمدزاده اين گفته رضا در ذهنم تداعي شد كه" در حضور احمدزاده شايد تو خسته بشوي اما او از سخن گفتن خسته نمي‌شود". اما شيريني بيان و بكر بودن خاطرات پيرمرد 85 ساله مجالي براي خستگي به مستمع نمي دهد، اگرچه حضور دوساعته براي يك ديدار نوروزي كمي زياد و دور از ادب بود! در نهايت حضور مهماني ديگر زنگ پايان ديدار ما با طاهر احمدزاده را نواخت و به اين ترتيب به يادماندني ترين لحظه تعطيلات نوروزي 85 را براي من رقم زد.گويي چندين سال سكوت و حاشيه نشيني انرژي مضاعفي براي سخن گفتن و تحليل شرايط كشور و منطقه به اين مبارز روزهاي نه چندان دور بخشيده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 13:1  توسط مریم شبانی  |