پنجاه و سومين سالروز کودتاي 28 مرداد عليه دولت ملي مصدق اگرچه در سکوت گذشت اما هنوز آفتاب 28 مردادماه 1385 غروب نکرده بود که يک اتفاق سکوت خبري اين روز را شکست. اتفاقي که البته طنزي تلخ را نيز چاشني خود کرده بود. خبر اين بود:" شعبان جعفري، معروف به شعبان بي مخ، باني و باعث کودتاي 28 مرداد عليه دولت مصدق درگذشت." خبر درگذشت شعبان جعفري اما مانند هر خبر درگذشت ديگري نه بغض که بهت را به همراه آورد وقتي که در پنجاه و سومين سالروز تولد سياسي او، چرخ زندگي هشتاد و پنج ساله اش از حرکت بازايستاد و به اين ترتيب تيترهاي غيرواقعي روزنامه هاي نيم قرن قبل تهران که مرگ شعبان بي مخ را خبر داده بودند اکنون رنگ واقعيت به خود گرفته است.شعبان جعفري که در جريان اغتشاشات خياباني عليه هواداران حزب توده ظهور کرد خيلي زود از جانب دولتيان وقت به عنوان نيروي مکمل پليس در اغتشاشات خياباني به کارگرفته شد و نهايتا به عنوان عامل اصلي اجراي نقشه کودتاي 28 مرداد ايفاي نقش کرد. او وعده کرده بود که " گوش مصدق را مي برم و براي کاشاني مي برم!" پس هدايت حمله کنندگان به منزل نخست وزير ملي ايران را برعهده گرفت تا دو روز پس از کودتا اولين دسته گل را به محمدرضاشاه تقديم کند. اگرچه جعفري در سال هاي پاياني زندگي خويش همچنان يک مدعا را تکرار مي کرد:" من اصلا در عمرم زير بليط کسي نرفتم."اکنون اما در سالروز کودتاي 28 مرداد اين تنها نزديکان جعفري هستند که دسته گل بر مزار او مي گذارند تا پرونده حضور شعبان بي مخ در تاريخ معاصر ايران را براي هميشه ببندند. پرونده اي که اگرچه قهرمان اصلي آن ديگر زنده نيست اما در تاريخ سياسي اين کشور شعبان جعفري نامي آشنا خواهد ماند چه آنکه او اگرنه باني اما رواج دهنده تفکري بود که هنوز هم در ذهن و عمل بعضي از سياسيون اين سرزمين جاي دارد.
اين چنين است که اگرچه شعبان جعفري خود سال هاي طولاني بود که در حاشيه زمين سياست زندگي عادي خود را مي گذراند اما نام و البته مرام او در متن سياست ايران زنده مانده و هنوز هم گاهي ايفاي نقش مي کند.به اين ترتيب امروز تنها مي توان با لبخندي تلخ کودتاي مرگ بر عليه شعبان جعفري را در تقارن با کودتاي 28 مرداد به نظاره نشست و اميد بست به آنکه شايد تفکر "شعبان بي مخ پروري" نيز به حاشيه سياست ورزي رانده شود.
شعبان جعفري درگذشت/ اکبر منتجبی
شعبون بی مخ هم به تاریخ پیوست/ محمد غمخوار
نزدیک نیمه شب جمعه مهندس موسوی خوئینی را با دو محافظ و به صورت تحت الحفظ از زندان اوین به منزل پدری منتقل کردند تا همان شبانه به زیارت قبر پدر برود و در مقام پسر شنونده تسلیت نزدیکان باشد.همین... نه حکم آزادی در میان بود و نه سخن از وثیقه. محافظان مهندس حتی سخنان حاضرین را لب خوانی می کردند تا مبادا اطلاعاتی غیر از آن چیزی که این روزها در ذهن او جای داده اند دریافت کند. آنها حتی از خوردن خرمای عزا هم خودداری کردند تا مبادا نمک خورده این خانواده شوند! و در نهایت به تعارف های مکرر چنین پاسخی دادند:" ما روزه بودیم
امروز شصت و پنجمین روز بازداشت مهندس موسوی خوئینی است. نه! زیاد زود نگذشت. برای خانواده اش که هر روز آن به کشیدگی چندین روز بود و برای دوستان نیز اینچنین. اما گویی قرار بر آزادی موسوی نیست که باید هنوز ماه هایی دیگر به انتظار آزادی اش از بند نشست. انتظار برای آزادی... چه مظلومانه شهروندان این دیار آزادی را انتظار می کشند درحالیکه در قامت انسانی آزاد قدم به این جهان گذاشته اند. پس اگرچه ظالمانه است اما چاره ای نیست جز منتظر ماندن و امید بستن به آتیه ای آزاد که در آن دیگر سیدعلی اکبر موسوی خوئینی و دیگرانی چند، دایره آزادی خویش را در حصار تنگ بند اوین محدود نبینند.
می گویند حزب الله پیروز شده است. بانگ پیروزی سر داده اند و شربت و شیرینی پخش می کنند و فریاد "باالدم و بالروح" از حنجره
دفتر کوچک سازمان ادوار تحکیم این روزها به تنها مکان برای برگزاری گردهمایی های اعتراضی تبدیل شده است. گویی گرمای مضاعف هوا نیز قادر نیست حاضرین در این جمع ها را منصرف کند که اگر چنین بود شاید دیروز عصر دفتر ادوار جمعیتی چنین زیاد را میزبانی نمی کرد که آمده بودند تا یاد اکبر محمدی را گرامی دارند و بر شیوه مرگ این زندانی سیاسی اعتراض کنند. اعضای شورای مرکزی سازمان ادوار تحکیم این روزها در غیاب دبیرکل زندانی خویش تصمیم برآن دارند که در روزگار سکوت و خفقان مهر سکوت را بشکنند و تابوی اعتراض را به کنار زنند پس سکوت در مقابل مرگ اکبر محمدی در زندان اوین جایز نبود و باید فریاد اعتراض از نقطه ای شنیده می شد. بازهم ادوار تحکیم و بازهم همراهی اعضای دفتر تحکیم ساعاتی را رقم زد تا جمعی از چهره های سیاسی و فرهنگی این دیار با شرکت در گردهمایی اعتراضی بر نقض حقوق بشر در ایران تاسف خورند و یاد آخرین قربانی نقض حقوق بشر در ایران را زنده نگاه دارند. چه آنکه مطبوعات هم این روزها مرز خودسانسوری را به درجه ای رسانده اند که دادستانی را دیگر خیالی آسوده ارزانی داشته اند. بگذریم که اگر همت اعضای ادوار نبود شاید در گوشه ای از پایتخت نام اکبر محمدی اینچنین بلند شنیده نمی شد اگرچه دوستان جبهه متحد دموکراتیک که زندانیان کوی دانشگاه را منتسب به خود می خوانند در این گردهمایی اعتراضی گویی آمده بودند تا دعوای چندین ساله با تحکیم و تحکیمیان را زنده کنند و چشم پوشند بر اقدام قابل تقدیر ادوار تحکیم در ایجاد فضایی هرچند کوچک برای اعتراض و یادبود اکبر محمدی و البته حرمت میزبان را پاس ندارند.
اکبر محمدی در زندان اوین درگذشت. خبر کوتاه بود و بهت آور. مقاومت برای باور کردن خبر بی فایده بود چه آنکه مسئولین سازمان زندانها بدون هیچ مقاومتی فوت اکبر محمدی را تایید کردند. پس باید باور می کردیم که او پس از تحمل سه روز اعتصاب غذای خشک برای همیشه از زندان اوین رهایی یافته است. اکبر محمدی را هیچگاه از نزدیک ندیدم و تنها در این سالها همچون دیگران اخبار روزهای زندان و مرخصی هایش را می خواندم. اما امروز دیگر این زندانی معروف سالهای اخیر زنده نیست تا محکومیتش سندی باشد بر حقوق بشر ستیزی بزرگان این دیار. اکبر محمدی به علت اعتصاب غذا در زندان اوین درگذشت و چه ابلهانه امروز مسئولین علت مرگ او را ایست قلبی اعلام می کنند. غافل از اینکه اگر ایست قلبی صورت نگیرد قطعا کسی نخواهد مرد. ایست قلبی ایستگاه آخر زندگی است و مهم اکنون این قضیه است که لحظات قبل از ایست قلبی بر اکبر محمدی چه گذشته است. خبر درگذشت اکبر محمدی را امروز تمام خبرگزاری های داخلی و خارجی مخابره کردند اما در اجتماع بزرگ اصلاح طلبان برای اعتراض به نقض حقوق بشر در لبنان جماعت سخنران نامی از این زندانی درگذشته نیاوردند که گویی یاد کردن از سمبل های حادثه کوی دانشگاه نیز دیگر نه نامی دارد و نه نانی به جماعت اصلاح طلب می بخشد. همه آمدند و از آنچه امروز بر مردم بی پناه لبنان می گذرد سخن گفتند بی آنکه بر سرنوشت زندانی سیاسی