تبليغاتX
روزمزه گی ها

پنجاه و سومين سالروز کودتاي 28 مرداد عليه دولت ملي مصدق اگرچه در سکوت گذشت اما هنوز آفتاب 28 مردادماه 1385 غروب نکرده بود که يک اتفاق سکوت خبري اين روز را شکست. اتفاقي که البته طنزي تلخ را نيز چاشني خود کرده بود. خبر اين بود:" شعبان جعفري، معروف به شعبان بي مخ، باني و باعث کودتاي 28 مرداد عليه دولت مصدق درگذشت." خبر درگذشت شعبان جعفري اما مانند هر خبر درگذشت ديگري نه بغض که بهت را به همراه آورد وقتي که در پنجاه و سومين سالروز تولد سياسي او، چرخ زندگي هشتاد و پنج ساله اش از حرکت بازايستاد و به اين ترتيب تيترهاي غيرواقعي روزنامه هاي نيم قرن قبل تهران که مرگ شعبان بي مخ را خبر داده بودند اکنون رنگ واقعيت به خود گرفته است.شعبان جعفري که در جريان اغتشاشات خياباني عليه هواداران حزب توده ظهور کرد خيلي زود از جانب دولتيان وقت به عنوان نيروي مکمل پليس در اغتشاشات خياباني به کارگرفته شد و نهايتا به عنوان عامل اصلي اجراي نقشه کودتاي 28 مرداد ايفاي نقش کرد. او وعده کرده بود که " گوش مصدق را مي برم و براي کاشاني مي برم!" پس هدايت حمله کنندگان به منزل نخست وزير ملي ايران را برعهده گرفت تا دو روز پس از کودتا اولين دسته گل را به محمدرضاشاه تقديم کند. اگرچه جعفري در سال هاي پاياني زندگي خويش همچنان يک مدعا را تکرار مي کرد:" من اصلا در عمرم زير بليط کسي نرفتم."اکنون اما در سالروز کودتاي 28 مرداد اين تنها نزديکان جعفري هستند که دسته گل بر مزار او مي گذارند تا پرونده حضور شعبان بي مخ در تاريخ معاصر ايران را براي هميشه ببندند. پرونده اي که اگرچه قهرمان اصلي آن ديگر زنده نيست اما در تاريخ سياسي اين کشور شعبان جعفري نامي آشنا خواهد ماند چه آنکه او اگرنه باني اما رواج دهنده تفکري بود که هنوز هم در ذهن و عمل بعضي از سياسيون اين سرزمين جاي دارد.

اين چنين است که اگرچه شعبان جعفري خود سال هاي طولاني بود که در حاشيه زمين سياست زندگي عادي خود را مي گذراند اما نام و البته مرام او در متن سياست ايران زنده مانده و هنوز هم گاهي ايفاي نقش مي کند.به اين ترتيب امروز تنها مي توان با لبخندي تلخ کودتاي مرگ بر عليه شعبان جعفري را در تقارن با کودتاي 28 مرداد به نظاره نشست و اميد بست به آنکه شايد تفکر "شعبان بي مخ پروري" نيز به حاشيه سياست ورزي رانده شود.

 

لینک مطلب

شعبان جعفري درگذشت/ اکبر منتجبی

شعبون بی مخ هم به تاریخ پیوست/ محمد غمخوار

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 18:18  توسط مریم شبانی  | 

نزدیک نیمه شب جمعه مهندس موسوی خوئینی را با دو محافظ و به صورت تحت الحفظ از زندان اوین به منزل پدری منتقل کردند تا همان شبانه به زیارت قبر پدر برود و در مقام پسر شنونده تسلیت نزدیکان باشد.همین... نه حکم آزادی در میان بود و نه سخن از وثیقه. محافظان مهندس حتی سخنان حاضرین را لب خوانی می کردند تا مبادا اطلاعاتی غیر از آن چیزی که این روزها در ذهن او جای داده اند دریافت کند. آنها حتی از خوردن خرمای عزا هم خودداری کردند تا مبادا نمک خورده این خانواده شوند! و در نهایت به تعارف های مکرر چنین پاسخی دادند:" ما روزه بودیم  و مهندس خود می داند که افطار کرده ایم..."  

قرار بر این بود که دوستان سیدعلی اکبر موسوی در دوساعت حضور وی موفق به دیدار او نشوند اما آنها بودند و رسیدند و مهندس را دیدند و تهدید به بازداشت توسط مامورین همراه مهندس نیز ترس را جایگزین اشتیاق آنان برای دیدن موسوی نکرد. مهندس موسوی در آستانه هفتادمین روز بازداشت ساعتی را در خارج از زندان گذراند. ساعتی که تنها بر حسرت او افزود که چرا قادر نبوده است ساعاتی زودتر بر جنازه پدر حاضر شود و اکنون تنها این اجازه را دارد تا خاک های ریخته شده بر جنازه پدر را ببیند. مهندس را مجال پذیرایی از میهمانان حاضر در عزای پدر ندادند تا این حقیقت آشکارتر شود که آنها برای سیدعلی اکبر موسوی خوئینی برنامه ها دارند. میراث دوران نمایندگی مجلس اگرچه در ذهن دوستداران او ماندگار است اما این روزها آن میراث به طنابی برای فشردن گلوی موسوی تبدیل شده است.

علي‌‏اکبر موسوي خوئيني فقط چند ساعت اجازه يافت در مراسم سوگواري پدرش شرکت کند

مرخصی کوتاه و چند ساعته مهندس موسوی با حضور ارعاب برانگیز نیروهای امنیتی

تسليت به آقاي علي‌اكبر موسوي / سعید شریعتی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 13:37  توسط مریم شبانی  | 

محمدرضا شجریان بر دست استاد جلیل شهناز ـ شهسوار تار ایران زمین ـ بوسه می زند.

بقیه عکس های مراسم تجلیل از جلیل شهناز را اینجا ببینید.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 19:26  توسط مریم شبانی 

از مقابل زندان اوین بازمی گردم. بازهم مهندس موسوی خوئینی آزاد نشد. مهندس آزاد نشد تا آخرین تصویر ذهنی از پدر برای او همانی باشد که در اولین روزهای بازداشتش در دادسرا از او ثبت کرده است. وداع با جنازه پدر پیرش را از او دریغ کردند همچنانکه امکان دیدار فرزند را در آخرین روزهای زندگی پدر از او ستانده بودند. انتظار ما در مقابل دروازه آهنی اوین هم به جایی نرسید تا علیرغم صدور حکم آزادی او همچنان در زندان باقی بماند. دیگر چه تفاوتی می کند. سیدعلی اکبر موسوی پدر را ندید و دیگر ثانیه ها در آزادی او حرف اول را نمی زنند. ثانیه ها آن هنگام سخن می گفتند که مراحل غسل و نماز میت در بهشت زهرای تهران به امید رسیدن پسر به آرامی و با تاخیر برگزار می شد. اما پسر آزاد نشد تا پدر ناامید از آخرین دیدار خاک را میهمان چشمان خویش کند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 17:51  توسط مریم شبانی  | 

امروز شصت و پنجمین روز بازداشت مهندس موسوی خوئینی است. نه! زیاد زود نگذشت. برای خانواده اش که هر روز آن به کشیدگی چندین روز بود و برای دوستان نیز اینچنین. اما گویی قرار بر آزادی موسوی نیست که باید هنوز ماه هایی دیگر به انتظار آزادی اش از بند نشست. انتظار برای آزادی... چه مظلومانه شهروندان این دیار آزادی را انتظار می کشند درحالیکه در قامت انسانی آزاد قدم به این جهان گذاشته اند. پس اگرچه ظالمانه است اما چاره ای نیست جز منتظر ماندن و امید بستن به آتیه ای آزاد که در آن دیگر سیدعلی اکبر موسوی خوئینی و دیگرانی چند، دایره آزادی خویش را در حصار تنگ بند اوین محدود نبینند.

 

نامه دبيران كل احزاب به رييس قوه قضاييه : موسوي خوئيني را آ‍زاد كنيد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 17:39  توسط مریم شبانی  | 

می گویند حزب الله پیروز شده است. بانگ پیروزی سر داده اند و شربت و شیرینی پخش می کنند و فریاد "باالدم و بالروح" از حنجره  هاشان بلند است. اینجا ایران است. همان جایی که از آغازین ساعات جنگ حزب الله و اسرائیل پلاکاردهای سیدحسن نصرالله آذین خیابان هایش شد و چادرهای مقاومت نوای جنگ را با صدایی رسا به گوش عابران پیاده روها رساندند.اینجا ایران است، همان سرزمین که یک روز برای کشته های جنایت قانا اشک ریخت و سنگر گرفتن نیروهای حزب الله پشت پناهگاه کودکان لبنانی را ندید و امروز روزی ایستاده بر جنازه های مردم بی پناه لبنان فریاد پیروزی سر داده است. کدام پیروزی؟ مبنای پیروز خواندن حزب الله مگر چیست که اکنون باید اینچنین چشم بست بر آنچه این 30 روز گذشته است و تنها فریاد پیروزی را آنقدر بلند سر داد تا صدای ضجه مادران و کودکان لبنانی در سایه آن گم شود. متن قطعنامه 1701 سازمان ملل را چندین بار مرور کردم و هر بار امتیازی دیگر برای اسرائیل را در لابه لای سطور آن یافتم و لبخندی تلخ روانه آن سیاسیونی کردم که این روزها صدها کیلومتر دورتر از میدان جنگ از پیروزی دم می زنند. آنطور که اسرائیل دنبال می کرد، لبنان در پس این جنگ بیست سال به عقب بازگشت،هفت اسیر لبنانی آزاد نشدند و متن قطعنامه بر خلع سلاح حزب الله  تاکید می کند، نیروهای بین الملل در خاک لبنان مستقر می شوند تا مانع موشک پرانی حزب الله باشند و... و عده ای پیروزی حزب الله را نتیجه می گیرند چراکه در نبردی ایدئولوژیک نباید تن به قبول شکست ایدئولوژی داد. برای ممانعت از تضعیف ایدئولوژی می توان به راحتی کودکان را هزینه کرد و بعدها برجنازه آنان ایستاد و سرود فتح خواند. می توان کودکان و زنان را باروت تفنگ ایدئولوژی کرد و ریاکارانه بر جنازه آنان گریست تا پلاکاردهای سیدحسن نصرالله با ارتفاعی بیشتر هر روز در معابر ایران نصب گردد و از تریبون نمازجمعه فریاد برآید که: پوینده راه اباعبدالله...سید حسن نصرالله... گویی دیگر تاسف خوردن بر آینده بازماندگان جنگ نابرابر اخیر جایی در استراتژی حاکم ندارد که باید در ذیل جشن پیروزی برای حزب الله فراموش کرد از آنچه این روزها بر پرونده هسته ای کشور می گذرد. باید چشم بست بر جماعت عظیم ایرانی که هر روز فقر بر شانه هایشان بیش ازروز قبل سنگینی می کند و باید یادمان برود که انسان هایی ارزشمند مدتها است تنها چهار دیوار سلول های زندان اوین را در مقابل چشم دارند. نه...هیچکدام را فراموش نخواهیم کرد اگرچه شادمانیم از پایان یافتن جنگ لبنان و اسرائیل اما بر جنازه شهیدان این جنگ چشم نخواهیم بست و بانیان برپایی یادبودی چنین مضحک را تنها به لبخندی تلخ میهمان می کنیم.

 

جنگ و تولید آدمهای ایدوئولوگ / آمنه شیرافکن

این جنگ هم تمام شد / بهمن دارالشفایی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 16:34  توسط مریم شبانی  | 

سولماز هم رفت. سولماز را دیرزمانی نیست که می شناسم اما در همین مدت کوتاه چه بسیار ساعاتی که با هم خندیدیم و چه بسیار روزهایی که سنگ صبور هم بودیم. اما سولماز هم  رفت تا در سرزمینی دیگر زندگی زیر سقف آسمان را تجربه کند. اکنون تنها برای سولماز و روزبه می توانم آرزوی موفقیت کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 13:7  توسط مریم شبانی  | 

مي‌خواستم يك مطلب درباره لبنان و قطعنامه سازمان ملل چيزي بنويسم اما با ديدن اين كاريكاتور نيك آهنگ كلي خنديدم. فعلا فقط همين تا خودم بنويسم!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 16:24  توسط مریم شبانی 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 12:14  توسط مریم شبانی 

فرصتی دست داد و همراه چند تن از دوستان به دیدار منصور اصانلو رفتم. بار دومی بود که او را می دیدم. دفعه اول در منزل ناصر زرافشان او نیز مهمان بود و اما این بار اصانلو میزبان بود و ما نیز چون گذشته میهمان. لاغری او شاید تنها اثر ظاهری به جای مانده از هشت ماه حبس در زندان اوین بود اگرچه در عمق چشمان او می شد گفتنی های زیادی را خواند. در بدو ورود با لبخندي برلب همچنانكه ميهمانان را خوشامد مي‌گفت روي به من گرداند و قدرداني كرد از آنچه تلاش بي‌وقفه در راه اطلاع رساني مطبوعاتي مي‌ناميد و من نيز چون هميشه شرمنده از پاي لنگان اطلاع رساني تنها به تشكري زير لب بسنده كردم. اصانلو گویی تصمیم دارد تا روزهای آزادی از زندان را دور از مطبوعات بگذراند تا شاید درپس این رویکرد، آرامشی حداقلی را برای خانواده خود ارزانی دارد. پس تنها به ميزباني ميهمانان مي‌پرداخت و توصيف خويش از روزهاي زندان را اين‌چنين بيان مي‌كرد: در زندان به نقاط ضعف خود پي بردم. زندان تنها فايده‌اش خودشناسي است وگرنه زندان بد است بد است بد است. اصانلويي كه من در منزل زرافشان ديدم با سرسختي از مواضع‌ خود دفاع مي‌كرد و اصانلوي امروزاما به عقيده من با يك گام به پيش منطق را نيز حمل بر مبارزه خود كرده است، اگرچه بعضي از دوستان عقب نشيني او از مواضعش را نتيجه مي‌گيرند. اما در روزهايي كه موج برخاسته ازانفعال اجتماعي ركود را بر فعاليت سياسي كشور حاكم كرده است ،هزينه شدن امثال اصانلو و موسوي خوئيني را تنها اطرافيان درك مي‌كنند و بس. اصانلو در خارج از زندان قطعا نقش زيادي در آگاهي بخشي جامعه نسبت به اقدامات مدني سنديكاهاي كارگري مي‌تواند ايفا كند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 14:22  توسط مریم شبانی  | 

نبودم، چند روزي تهران نبودم. رفته بودم همين حوالي، جايي ديگر زير آسمان همين سرزمين. آسماني كه در تمام وسعت ايران به يك رنگ است و اين تنها ما هستيم كه در ذهن خود رنگي ديگر براي آن ترسيم مي‌كنيم. درسفر مجالي براي  پي‌گيري اخبار و رويدادهاي روز نيافتم و تنها با چند sms  دوستان مطلع شدم كه منصور اصانلو سرانجام پس از هفت ماه از زندان آزاد شده است. با sms دوستان فهميدم كه قرار است مراسمي در تهران براي بزرگداشت اكبر محمدي برگزار شود و باز هم از طريق همين دوستان مطلع شدم كه مراسم نه تنها لغو شده كه تعداد زيادي نيز بازداشت شده‌اند. ديگر پي‌گيري اينكه در لبنان چه اتفاقي مي‌افتد و در عراق چه خبر است برايم جذابيتي نداشت. اگرچه از شنيدن خبر آزادي اصانلو خوشحال شدم و به آزادي مهندس موسوي خوئيني و رامين جهانبگلو اميد بستم...

امروز صبح اما به تهران بازگشتم و بازهم اينترنت و بازهم دنياي اخبار و بازهم آشفتگي و خستگي ... نامه همسر مهندس موسوي را خواندم و به ياد اميرحسين كوچكي افتادم كه اين روزها ديگر بهانه پدر را بي‌تابانه‌تر از قبل مي‌گيرد. اخبار برگزاري كنگره جبهه مشاركت و خواندم و لبخند تلخي و بازهم نااميدي از آينده آنچه حركت اصلاح طلبي مي‌نامدندش اگرچه اميدوارم به اصلاح‌طلبي واقعي. اخبار مربوط به روز خبرنگار را خواندم و دلم گرفت از آنچه به نام خبرنگاري انجام مي‌دهيم  و خودخواسته محدوديت را بر قلم خويش تحميل مي‌كنيم و بازهم اخبار دلتنگ كننده...اما نمي‌دانم چرا وقتي سفر مي‌روم دلم براي تهران تنگ مي‌شود؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 16:42  توسط مریم شبانی  | 

دفتر کوچک سازمان ادوار تحکیم این روزها به تنها مکان برای برگزاری گردهمایی های اعتراضی تبدیل شده است. گویی گرمای مضاعف هوا نیز قادر نیست حاضرین در این جمع ها را منصرف کند که اگر چنین بود شاید دیروز عصر دفتر ادوار جمعیتی چنین زیاد را میزبانی نمی کرد که آمده بودند تا یاد اکبر محمدی را گرامی دارند و بر شیوه مرگ این زندانی سیاسی اعتراض کنند. اعضای شورای مرکزی سازمان ادوار تحکیم این روزها در غیاب دبیرکل زندانی خویش تصمیم برآن دارند که در روزگار سکوت و خفقان مهر سکوت را بشکنند و تابوی اعتراض را به کنار زنند پس سکوت در مقابل مرگ اکبر محمدی در زندان اوین جایز نبود و باید فریاد اعتراض از نقطه ای شنیده می شد. بازهم ادوار تحکیم و بازهم همراهی اعضای دفتر تحکیم ساعاتی را رقم زد تا جمعی از چهره های سیاسی و فرهنگی این دیار با شرکت در گردهمایی اعتراضی بر نقض حقوق بشر در ایران تاسف خورند و یاد آخرین قربانی نقض حقوق بشر در ایران را زنده نگاه دارند. چه آنکه مطبوعات هم این روزها مرز خودسانسوری را به درجه ای رسانده اند که دادستانی را دیگر خیالی آسوده ارزانی داشته اند. بگذریم که اگر همت اعضای ادوار نبود شاید در گوشه ای از پایتخت نام اکبر محمدی اینچنین بلند شنیده نمی شد اگرچه دوستان جبهه متحد دموکراتیک که زندانیان کوی دانشگاه را منتسب به خود می خوانند در این گردهمایی اعتراضی گویی آمده بودند تا دعوای چندین ساله با تحکیم و تحکیمیان را زنده کنند و چشم پوشند بر اقدام قابل تقدیر ادوار تحکیم در ایجاد فضایی هرچند کوچک برای اعتراض و یادبود اکبر محمدی و البته حرمت میزبان را پاس ندارند.  بگذریم... که اعتراض به شیوه رهایی اکبر محمدی از بند اوین برای اعضای ادوار تحکیم رسالتی را ایجاد می کرد که شاید برای دیگران تنها در بازآفرینی اختلاف های گذشته و زنده کردن آتش انتقام تعریف می شود. باز هم بگذریم...اعضای سازمان ادورا تحکیم دیروزهم میزبان چهره های آشنای سیاسی و فرهنگی بودند. از محمدعلی عمویی و تقی رحمانی و رضا علیجانی تا محسن کدیور و هاشم آغاجری و حسین انصاری راد و البته عباس عبدی. از بابک احمدی و خشایار دیهیمی تا باوند و محمد توسلی و سعید مدنی و از بهاءالدین ادب تا احمد زیدآبادی و دیگرانی که نامشان را به خاطر ندارم آمده بودند تا یاد اکبر محمدی را گرامی دارند و اعتراض کنند به آنچه این روزها زندانبانان بر زندانیان روا می دارند. پس شاید زیباترین تعبیر را هاشم آغاجری داشت وقتی که زندانبانان را در مقابل جسم بی جان اکبر محمدی به کلاغانی تشبیه کرد که دفن زودهنگام جنازه را تنها مفر خود می دیدند. اما این گردهمایی اعتراضی یک پیام هم داشت و آن اینکه احمد باطبی اکنون ششمین روز اعتصاب غذای خود را می گذراند و مبادا با بی توجهی فردا روزی شاهد تکرار جنایتی دیگر باشیم. احمد باطبی امروز نیازمند فریاد ماست...

 

«اكبر» ي ديگر اما بي‌جان/ رضا خجسته رحیمی

خواستار تشكيل "هيات حقيقت‌ياب مستقل" هستيم/بيانيه فعالان سياسی، فرهنگی، دانشجويی و مطبوعاتی ايران

اکبر مُرد، از بس که جان ندارد/ رضا دلبری

به یاد اکبر محمدی/ سراج الدین میردامادی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 11:52  توسط مریم شبانی  | 

دیگر نمی خواهم بشنوم که اکبر محمدی را بی اذن خانواده در روستایی دفن کردند و حتی جسم بی جانش را بی واسطه در اختیار پدر و مادر نگذاشتند تا آخرین وداع با فرزند را تجربه کنند. دیگر نمی خواهم بشنوم که منوچهر محمدی را اجازه مرخصی ندادند تا مجبور نباشد که آخرین وداع با برادر را پشت میله های زندان اوین به انجام رساند....روزگار غریبی است...

کاشکی

کاشکی داوری...داوری...داوری

 درکار...در کار...درکار...

براي اكبر محمدي كه رفتن آغاز كرد / علی دهقان

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 12:40  توسط مریم شبانی  | 

اکبر محمدی در زندان اوین درگذشت. خبر کوتاه بود و بهت آور. مقاومت برای باور کردن خبر بی فایده بود چه آنکه مسئولین سازمان زندانها بدون هیچ مقاومتی فوت اکبر محمدی را تایید کردند. پس باید باور می کردیم که او پس از تحمل سه روز اعتصاب غذای خشک برای همیشه از زندان اوین رهایی یافته است. اکبر محمدی را هیچگاه از نزدیک ندیدم و تنها در این سالها همچون دیگران اخبار روزهای زندان و مرخصی هایش را می خواندم. اما امروز دیگر این زندانی معروف سالهای اخیر زنده نیست تا محکومیتش سندی باشد بر حقوق بشر ستیزی بزرگان این دیار. اکبر محمدی به علت اعتصاب غذا در زندان اوین درگذشت و چه ابلهانه امروز مسئولین علت مرگ او را ایست قلبی اعلام می کنند. غافل از اینکه اگر ایست قلبی صورت نگیرد قطعا کسی نخواهد مرد. ایست قلبی ایستگاه آخر زندگی است و مهم اکنون این قضیه است که لحظات قبل از ایست قلبی بر اکبر محمدی چه گذشته است. خبر درگذشت اکبر محمدی را امروز تمام خبرگزاری های داخلی و خارجی مخابره کردند اما در اجتماع بزرگ اصلاح طلبان برای اعتراض به نقض حقوق بشر در لبنان جماعت سخنران نامی از این زندانی درگذشته نیاوردند که گویی یاد کردن از سمبل های حادثه کوی دانشگاه نیز دیگر نه نامی دارد و نه نانی به جماعت اصلاح طلب می بخشد. همه آمدند و از آنچه امروز بر مردم بی پناه لبنان می گذرد سخن گفتند بی آنکه بر سرنوشت زندانی سیاسی  بی پناه این سرزمین تاسف خورند. شاید صلاح این بود که تنها یکی از سخنرانان از "سکته منجر به فوت" این زندانی خبر دهد و اظهار تاسف کند. پس شاید اکنون نباید از بی تفاوتی مبتکر تشکیل جبهه دموکراسی و حقوق بشر به این اتفاق تعجب کرد وقتی امروز در منزل مهنس موسوی حضور یافت واین اتفاق را تحت الشعاع  مسئله لبنان و پرونده هسته ای خواند. اما تاسف بار این جاست که دوستان معروف به اصلاح طلب وقتی خطاب قرار می گیرند از پیش بینی این اتفاقات در زمان انتخابات ریاست جمهوری سخن می گویند و باز هم چوب تحریم است که بر سر منتقد آوار می کنند. اما به این پرسش پاسخ نمی دهند که اکبر محمدی ها مگر زندانیان هشت سال اصلاحات نیستند؟ مگر اکبر گنجی و دهها زندانی دیگر محصول دوره اصلاحات نیستند؟ مگر مهندس موسوی خوئینی که در این دولت به زندان افتاده است در دوره نمایندگی مجلس خاری در گلوی دولت اصلاحات نبود که اگر نماینده نمی شد شاید او هم سالهای اصلاح طلبی را در زندان می گذراند.

بگذریم... اکبر محمدی اکنون دیگر زنده نیست...چه فرقی می کند مقصر مرگ او کیست؟...مهم این است که او در زندان اوین و در حین اعتصاب غذا درگذشته است. اما این روزها کم کم یک حقیقت در ذهنم پررنگ می شود. حقوق بشر اینجا مفهومی مشخص نیست. در این دیار همگان تعریفی خودخواسته از حقوق بشر دارند.

 

عزت ابراهیم نژاد مهمان دارد امشب!/ آسیه امینی

هیچ اتفاقی هم نمی افتد / احسان مهرابی

خبر و خطری تکان دهنده: اکبر محمدی در زندان درگذشت / فرید مدرسی

حكم اوليه اعدام براي اكبر محمدي را بعد از 7 سال اجرا كردند/عبدالله مومنی

به همین راحتی.../محمدرضا یزدان پناه

از زهرا کاظمی تا اکبر محمدی/ حنیف مزروعی

آدم ها / اکبر منتجبی

مرد، به همین راحتی؟/ آرش بهمنی

در سوگ اكبر محمدی / احمد زیدآبادی

در مرگ اکبر محمدی / مسعود بهنود

به یاد اکبر محمدی/ علی افشاری

خون او به پای همه ی ماست/ ساسان آقایی

اعتصاب غذا عامل مرگ اکبر محمدی نيست، احتمالا جنايت ديگری رخ داده است! /علی کشتگر

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 22:51  توسط مریم شبانی  | 

امروز صبح در مسیر رفتن به روزنامه، تجمع و شعاردادن عده ای از مردم در خیابان روبروی دانشکده دامپزشکی دانشگاه تهران توجهم را جلب کرد. فریادهای" وامصیبتا! آمده اند نوه آیت الله بروجردی را ببرند" و یا "مردم غیرت کنید که دارند فرزند علی را می برند" باعث شد که خیلی زود خود را به هسته اصلی تجمع برسانم. جمعیتی که حدود هزار نفر بودند با فریاد و گریه مانع از بازداشت آیت الله کاظمینی بروجردی توسط نیروی انتظامی شده بودند. اول از همه فهمیدم که ایشان نوه آیت الله بروجردی نیست اما منابر او از منابر پرجمعیت سال های اخیر تهران است.تاجایی که در آخرین سخنرانی وی در ورزشگاه شهید کشوری که به مناسبت شهادت حضرت فاطمه در هشتم تیرماه سالجاری ایراد شده بود آنگونه که مریدانش می گفتند و به گواهی عکس هایی که از آن مراسم پخش می کردن جمعیتی بالغ بر 50 هزار نفر حضور یافتند. اما هرچه بود استقامت مریدان او و مقابله آنها با نیروی انتظامی و نهایتا عدم توفیق نیروی انتظامی در بازداشت وی نکته قابل توجهی بود که در چند ساعتی که در آن محدوده حضور داشتم به چشم دیدم. آنچه در نهایت شخصا از این تجمع به دست آوردم این بود که آیت الله از مروجان شیعه البته به زعم من از تقویت کنندگان فرقه گرایی در شیعه بودند. به اضافه اینکه مریدانش او را فردی مستجاب الدعوه می خواندند و برایش کراماتی از جمله شفای مریض نیز قایل بودند. اگر مطمئن بودم که دعواهای سیاسی در این قضییه نقش ندارد با اطمینان می گفتم که جرم وی ادعای ارتباط با امام زمان است. اگرچه این جمله را از هیچکدام از مریدانش نشیندم اما ادعای مستجاب الدعوه بودن مگر می تواند جز این باشد؟ به هرحال ازدیاد جمعیت از یک طرف و مقاومت برای بازداشت آیت الله نهایتا پای سردار طلایی را نیز به میانه دعوا کشاند. سردار طلایی آمده بود تا به مریدان شیخ بگوید که او بازداشت نخواهد شد و از آیت الله هم بخواهد که مریدانش را به آرامش دعوت کند. امری که اتفاق افتاد و شیخ نیز در سخنان کوتاهی پس از توصیه مریدان به آرامش برای حکومت اسلامی ایران تاسف خورد که با افرادی که هدفی جز تبلیغ اسلام و تشیع ندارند چنین برخوردهایی را صورت میدهند. شیخ البته یک هشدار دیگر نیز داد و آن اینکه رویکرد کنونی نظام باعث کشاندن منازعه لبنان و شیعه کشی آن کشور به ایران خواهد شد.سرانجام آیت الله حسین کاظمینی بروجردی با همراهی سردار طلایی به منزل رفت اگرچه مریدانش تاساعاتی بعد در مقابل درب منزل او حضور داشتند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 22:30  توسط مریم شبانی  | 

اول: 45 روز از بازداشت مهندس موسوی خوئینی در میدان هفت تیر گذشت. 45 روزی که دیگر برای دوستان و نزدیکان او به اتفاقی عادی تبدیل شده است. اگر نبود شیطنت های امیرحسین کوچک مهندس شاید اکنون ما نیز  متاسفانه راحت تر از کنار بازداشت مهندس رد می شدیم و گذشت 45 روز کافی بود تا این اتفاق را نیز در پس زمینه ذهن خود ثبت کنیم و از آن خاطره ای گنگ سازیم. اکنون مهندس موسوی 45 روز است که در بازداشت به سر می برد و سخنگوی قوه قضاییه از او با عنوان" تنها زندانی حادثه میدان هفت تیر " نام می برد. انگار نه انگار که این تنها بازمانده بازداشتی های تجمع 22 خرداد همین چندسال قبل یکی از کرسی های پارلمان جمهوری اسلامی را به خود اختصاص داده و به رغم جوانی به چهره ای خبرساز در مجلس ششم تبدیل شده بود. مهندس موسوی آن روزها نوید بخش اخباری بود که این روزها زندان را بر او ارزانی داشته است.

 

دوم: قریب به چهارماه از بازداشت رامین جهانبگلو می گذرد. جهانبگلو اگرچه امیرحسینی کوچک ندارد تا حداقل دیدار او یاد پدر را در ذهن جماعت خاموش ایرانی زنده نگاه دارد اما دخترکی کوچکتر از امیرحسین دارد. دخترکی که اکنون چهارماه است که نه صدای محبت پدر را شنیده و نه صدای گام های کاری پدر در تدوین جدیدترین ره آوردهای اندیشه برای مشتاقان ایرانی را. پس تنها گشتی سریع در کتابفروشی ها و تنها مکثی کوتاه در مقابل کتابخانه است که یاد رامین جهانبگلو را حداقل در ذهن و نه زبان زنده نگه میدارد و به یاد می آوریم که او اکنون روزهای طولانی تابستان را دیگر نه با مشتاقان فلسفه سیاسی که در سلول انفرادی اوین می گذراند.

 

سوم:ماه ها از بازداشت منصور اصانلو، رییس سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی گذشته است و او همچنان در سلول انفرادی روزها را به شب می رساند. اصانلو را یکبار در منزل ناصر زرافشان دیدم وقتی که با اعضای ادوار تحکیم برای دیدار با زرافشان به منزل او رفته بودم. دفاع سرسختانه و البته مشتاقانه از مواضع  سیاسی اش  شاید آخرین تصویر واضحی است که از آن دیدار یکساعته از اصانلو در ذهن دارم. و پس از آن اخبار کارگران اخراج شده شرکت واحد را پی گیری کردم و دریغ می خوردم از پای بسته اطلاع رسانی مطبوعاتی در این باب. از خانواده اصانلو چیزی نمی دانم اما بی شک در خانه او نیز فرزندی ماه ها است از دیدن پدر محروم شده و در انتظار این لحظه چشم به در دوخته است.

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 22:32  توسط مریم شبانی  | 

گرمای مردادماه و خستگی مضاعف و البته بی انگیزه گی خاص این روزها را به راحتی تحمل نمی کنم اگرچه هر روز که از خواب برمی خیزم برگی از تقویم را پاره می کنم تا شاید خستگی آغازین ساعات صبح را با پاره کردن برگه نمادین امروز قابل تحمل تر سازم. یادش بخیر! زیاد دور نیست! همین یک هفته قبل بود که عزم سفر به همین حوالی کردیم و چون همیشه سر از سرزمین های شمالی کشور درآوردیم. هرچه سیاست بازی و دورویی بود را در اتوبان تهران – کرج جا گذاشتیم و دیگر نه زبان که چشمانمان بود که در خارج از پایتخت به کار می آمد. چشم بستم و گشودم و ذهن را خالی کردم از هرآنچه این روزها ذهنی آشفته را ارزانی ام کرده است.

سفر به شمال اگرچه برایم دیگر به سفری تکراری تبدیل شده است،اما در دو روز آخر هفته قبل ردپای گذشته را ندیدم چرا که دریا طوفانی بود و جنگل ابری و سرد ومن نیز با ذهنی خالی همچون کودکی که هنوز حافظه ندارد هرجا که بودم تنها به روبرو نگاه  می کردم تا حافظه ام را با ثبت زیبایی هایی بدیع پر کنم.غافل از اینکه با بازگشت به تهران ، آغاز دوباره زندگی روزمره شهری چنان خود را بر ذهن تحمیل می کند که از آن همه لذت و زیبایی تنها خاطره ای گنگ و دور به جای خواهد ماند.اکنون اینجا دیگرطنین فریاد خود را نه از سر شوق می شنوم که رفتارهای دوگانه پیرامونیان طنین فریاد افسوس را بر حنجره ام تحمیل می کند.

تابستان را دوست ندارم و شاید بار تحمل حقیقت زندگی در این فصل بیش تر از قبل بر شانه ام سنگینی می کند و من را بی طاقت. باید خود را مجاب کنم که بی مهری های هفته های اخیر بخشی از واقعیت زندگی ماست و تنها این گرمای طاقت فرسای هوا است که کلافگی را نیز با ضرورت تحمل آن  همراه می سازد. اما هرچه هست این روزها صبح که از خواب بر می خیزم خود را کوک می کنم تا به اجبار حرکت کنم و صحبت کنم و بخندم و البته افسوس بخورم. خسته ام...از بخش کاری زندگی ام خسته ام و تنها زیبایی بخش دیگر زندگی است که تحمل آن را برمن هموار می سازد. روزنامه نگاری را دوست دارم اما از این روزنامه نگاری خسته ام...
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 23:39  توسط مریم شبانی  |