۹
سال قبل، در بعدازظهرسرد پاییزی اول آذرماه 1377 یک خبر سرها را از گریبان بیرون آورد و بهت و حیرت را در چشمان مردم بیمزده ایران نشاند:« داریوش و پروانه فروهر هریک با 26 ضربه چاقو در منزل مسکونی شان به قتل رسیدند.» باورش دشوار بود اما خیلی زود حقیقت،تلخی خود را بر همگان آشکار ساخت. داریوش فروهر، وزیرکار دولت موقت،سمبل مقاومت انقلاب، زندانی 15 ساله پیش از انقلاب و دبیرکل حزب ملت ایران در 70 سالگی پذیرای قاتلینی شد که حکم از حکومت داشتند و انسانیت را یکسر به کنار نهاده بودند. پاییز 77 اما تنها با قتل فجیع دو انسان بی گناه پایان نیافت که گذشت هفته ای کافی بود تا پروژه قتل های زنجیره ای پله پله کامل شود و هر آن بر بی گناهان کشته شده توسط ماشین مرگ حکومت افزوده شود. پوینده،مختاری، شریف و دیگرانی که قتل شان پیشترها رقم خورده و هاله ای از ابهام پرونده مرگشان را پوشانده بود. همچنانکه جسم کاظم سامی،وزیر بهداری دولت موقت نیز در روزهای پاییزی سال 68 پذیرای ضربات متعدد چاقوی قاتلینی شده بود که آنها نیز البته حکم قتل داشتند.قتل فجیع داریوش و پروانه فروهر و قتل های پس از آن اما چنان تکان دهنده بود که پرونده قتل های زنجیره ای تشکیل شد و بزرگانی در وزارت اطلاعات بازداشت شدند. پرونده ای که البته هیچگاه فرجامی درخور نیافت و در کنار دیگر پرونده های سربه مهر به خاک سپرده شد. پرونده ای که آمران آن هیچگاه به محکمه عدالت خوانده نشدند و در مقابل ناصر زرافشان، به جرم وکالت چنین پرونده ای خطیر رخت زندان به تن کرد.
نه سال از قتل فروهرها گذشته است. افسوس که نه دادی از آمرین گرفته شد که دادخواهی بازماندگان خود بیداد را نصیب شان کرد.

در سال های اخیر وقتی سخن از نقض حقوق بشر در کشورهایی با نظام حکومتی توتالیتر می شد نمی دانم چرا بی اختیار به یاد کره شمالی می افتادم! همواره احساس می کردم که دیوار آهنین کره شمالی خروج هرگونه صدا و اعتراضی از این کشور را غیر ممکن ساخته است. وقتی درباره موقعیت اپوزیسیون خارج و داخل کشورهایی همچون عراق، کوبا، ونزوئلا، ایران، لیبی و... با دوستان گفتگو می کردم و یا کتاب و نوشته ای می خواندم بازهم بی اختیار یک پرسش ذهنم را به خود مشغول می کرد: چرا تاکنون نام یک ناراضی کره شمالی را نشنیده ام و آیا اصلا کره شمالی اپوزیسیونی دارد یا خیر؟ هیچگاه برای این پرسش پاسخی نداشته ام و البته دوستان نیز تنها تعجب و سکوت را همیشه همراه با پرسش من می کردند.
سرانجام پس از ماه ها حکم صدام حسین اعلام و
هنوز هم از تصمیم دولت اصولگرا برای تعطیلی چند روزه کشور مبهوتم اما حقیقتا از تعطیلی غیرمنتظره نهایت استفاده را بردم! سفری داشتیم به شهر زیبای کوهدشت در استان لرستان. در شهر زادگاه دوست خوبمان عبدالله مومنی دو روز میهمان نزدیکان او بودیم و آنجا بود که فهمیدیم آنچه از مهمان نوازی مردم آن منطقه می گویند حقیقتی زنده است. هنوز هم شرمنده میهمان نوازی میزبانانمان هستیم ، اتفاقی که دیگر پرده های سفر خاطره انگیز ما در حاشیه آن قرار دارد. طبیعت پاییزی و وحشی کوهدشت چنان زیبا بود که می توانست ساعت ها نگاهت را مبهوت خود کند و فراموش کنی که تا همین ساعاتی قبل آنچه ذهنت را دربرگرفته مشتی افکار سیاسی و اجتماعی و دیگر دنیای زمخت زندگی شهری تهران است. اما در کوهدشت لرستان برای دو روز فراموش کردم و خندیدم و فریاد زدم و چشمانم را به روی زیبایی های طبیعی و انسانی گشودم. در باغ انار پرسه زدم و" دانه های یاقوتی" انارهای ترک خورده را از روی درخت خوردم و پای صحبت باغبانی نشستم که تحصیلاتی عالی داشت و گلایه می کرد از محرومیت باغداران منطقه و در حین صحبت البته تلاش داشت تا خللی در میهمان نوازی مرسوم ایجاد نکند. در سفر به کوهدشت بود که برای اولین بار درخت بلوط را دیدم و از آن چیدم و برق شادی را در نگاه میزبانان مهربانم دیدم که از شادی من دوچندان شادمان گشته بودند. هرچه بود زیبایی بود و صداقت، صمیمیت بود و به وسعت دشتی بزرگ مهربانی و شور زندگی انسانی... منتظر بهار کوهدشت می مانم...