فروردين ماه هنوز به انتها نرسيده و تنها 15 روز از پايان تعطيلات سال نو گذشته است كه تعداد بازداشت شدگان توسط نيروهاي امنيتي و قضايي كشور از مرز 60 نفر هم گذشته است؛ كارنامه اي بس سياه براي آزادي ستيزان اين ديار. معلم را جلوي چشم دانش آموزان دستبند مي زنند، دانشجويان را از صحن دانشگاه مي ربايند و زنان را به جرم فعاليت مدني درعرصه اي عمومي به زندان اوين منتقل مي كنند. پركاري اين روزهاي ماموران امنيتي كشور، درواقع بازتاب زبانه هاي فراگيري جنبشي اجتماعي در جامعه ايران است. اگر تا ديروز اين دانشجويان و بعضا چهره هاي سياسي بودند كه آماج غضب حكومت مردان قرار مي گرفتند، اما مدتي است كه ديگر تنها شنواي تك صدايي اعتراض از دانشگاه ها نيستيم كه اكنون زنان و معلمان درصف اول جنبش، خواسته هاي خود را فرياد مي زنند و ابايي نيز از تهديدهاي امنيت سازان دروغين ندارند.
نمي دانم دانش آموزاني كه امروز بازداشت معلم خود را به چشم ديدند، آن هنگام به چه مي انديشيدند اما براين حقيقت واقفم كه اين دانش آموزان بسي زودتر از ديگر همسالان خود از سياست خواهند گفت و بر سياسيون خرده خواهند گرفت؛ ارمغاني بس ناخوشايند براي حكومتگران. اين دانش آموزان، دانشجويان فرداي دانشگاه هاي همين ديارند. آنان كه روزي معلم را پيش چشمانشان به اسارت بردند، ديگر از اسارت خود واهمه اي نخواهند داشت و اين چنين است كه نسلي متولد مي شود. نسلي معترض، نسلي كه زنان آن براي احقاق حقوق خود به پامي خيزند و مردان آن رسيدن به واقعيت حقوق شهروندي را هدف قرار مي دهند. و اين يعني رويش جوانه...
اينجاست كه بايد پرسيد:
...با رويش ناگزير جوانه چه مي كنيد؟
تعظیم در برابر 15 ملوان انگلیسی،انتقام از 15 دانشجوی مازندرانی/رشید اسماعیلی
به بازي غريبي دعوت شدم؛ بازي آرزوها. سولماز مهربان و فاطمه عزيزم از من خواسته اند تا آرزوهايم را اينجا مكتوب كنم. نمي دانم كه اين مهربانان خود واقفند كه چه سخت خواسته اي را از من دارند؟ به رسم ادب اجابت مي كنم و آرام و با احتياط پاي در سرزمين روياها مي گذارم. نمي دانم چرا هرگاه كه سروكارم با واژه آرزو مي افتد بي اختيار "آليس در سرزمين عجايب" به خاطرم مي آيد. شايد دنياي آرزوهاي من، در دنياي كودكي ام، در گوشه اي آرام و دنج نشسته و با افسوس به حقيقت زندگي امروزينم مي نگرد. حقيقتي كه البته نقطه هاي روشن آن كم نيستند و نقطه هاي سياه آن نيز البته انگشت شمار وجود دارند. آرزو را تابلويي مي دانم كه نقاش از آينده مي كشد. تصاوير اين تابلو اگرچه دور اما نهايتا قابل دسترسي اند و هرچه دورتر، دستيابي به آن چه شيرين تر.
به بزرگترين آرزوي زندگي ام رسيده ام و آرزوهاي ديگر درقياس با آن خواسته هايي ناچيزند. عاشقانه دوست داشتن و دوست داشته شدن،آرزوي ديرينم بود. كمي سخت...اما چه شیرین و پرشکوه به آن رسيدم.
پس از آن آرزوهايم كوچكند و دست يافتني...دوست دارم پيراهن سفيد گلداري بپوشم و دامن حرير قرمز به پا كنم موهايم را بدست باد بسپارم و در چمنزاري بي انتها بدوم...به نقطه اي رويايي خواهم رسيد.
از صميم قلب دوست دارم كه دوره اي در يك كتابفروشي كار كنم. چه لذتي دارد...
سفر به كشورهاي آمريكاي لاتين آرزوي ديگرم است و نيز سفر به كره شمالي! دوست دارم به اين كشورها بروم و با هزاران صفحه كاغذ سياه شده بازگردم.
و آرزوي ديگرم...آزادي...
داستان بازداشت ملوانان بريتانيايي و سپس عفو كريمانه آنها از جانب رييس دولت و نهايتا هم بدرقه قهرمانانه اين متجاوزان به آبهاي ايران ديگر به حديثي نخ نما تبديل شده است كه بازگشايي اين پرونده و سخن گفتن از آن تنها تكرار زواياي بي تدبيري مسئولين ايراني است و بس. اكنون اما حسين شريعتمداري داستان ملوانان انگليسي را بهانه حمله به روزنامه اعتمادملي و مهدي كروبي ساخته و اعتمادملي را به حمايت از 15 ملوان بريتانيايي متهم كرده است! جناب شريعتمداري انتشار مطلبي درباره كاهش ورود توريست به ايران درپي بازداشت نظاميان انگليسي را به معناي حمايت روزنامه اعتمادملي از آنان عنوان كرده و با الفاظي برازنده خود و روزنامه كيهان به مهدي كروبي و روزنامه اعتمادملي تاخته و جامه تقوا براي چندمين بار از تن به درآورده است.
آنگونه كه از متن سرمقاله امروز كيهان برمي آيد گويي جناب حسين شريعمتداري مدتي است كه نوبت حمله به روزنامه اعتمادملي را انتظار مي كشيده است كه اكنون اينچنين با بهانه قراردادن مبحثي بي ربط آماج انتقاد را روانه اعتمادملي مي كند. چراكه در جريان بازداشت و سپس آزادي ملوانان بريتانيايي هيچ كس به اندازه محمود احمدي نژاد، رييس دولت اصولگرا، متهم به حمايت از اين متجاوزان نيست . هنوز از حافظه كوتاه مدت مردم ايران نرفته است كه اين اعضاي بلندپايه دولت بودند كه با مهرباني و لبخند متجاوزان به آبهاي ايران را بدرقه كردند و اين رييس دولت مورد حمايت كيهان و كيهانيان بود كه دستان اين متجاوزان را پر از هداياي ايراني كرد تا مبادا نصيب آنان از مهرورزي دولت ايران تنها لبخندي خالي و كت و شلوار اهدايي باشد.
جناب شريعتمداري بازهم چون هميشه براي به كرسي نشاندن سخن خود شواهدي دروغين از حمايت و تسليم جهاني در برابر اقدام ايران را چاشني نوشته خود كرده تا شايد خواننده را هرچه بيشتر در نفرت از روزنامه اعتمادملي همراه خود گرداند اما زهي خيال باطل كه بازداشت ملوانان بريتانيايي اگر در نگاه اول شكستي براي توني بلر بود اما اين سياستمداران انگليسي بودند كه نبض جريان را به دست گرفتند و نهايتا نيز گروگان هاي خود را پيروزمندانه به كشور بازگرداندند. و تاسف اين جاست كه ملوانان بريتانيايي هم خاك ايران را پيروزمندانه ترك كردند و هم پيروزمندانه به كشور خود قدم گذاشتند و نصيب ايران و ايراني از اين واقعه بازهم نگاه هاي نامطمئن غربيان بود و بازهم سيل اتهام كه روانه ايران شد و هنوز هم مي شود؛ چراكه اين جوانان بي گناه انگليسي! چندان كه محمود احمدي نژاد انتظار داشت قدر مهرورزي ايشان را ندانستند و نمك خوردند و نمكدان شكستند تا همين جوانان كم سن و سال به سياستمداران بزرگسال ايراني يادآور شوند كه صحنه بازي ديپلماتيك صحنه بده و بستان است و "مهرورزي" هنوز در ادبيات اين بازي جايگاهي نيافته است.
جناب شريعتمداري روزنامه اعتمادملي را به عدم همراهي با خواست مردم در اين جريان متهم مي كند و مدعي است كه روزنامه از زبان دولتمردان آمريكايي و انگليسي سخن مي گويد و اكنون پرسش اين جاست كه "آيا فضاحت بازداشت و آزادي بي حاصل ملوانان بريتانيايي خواسته مردم ايران است؟" شايد جناب شريعتمداري خوشتر مي دارند تا اين شكست ديپلماتيك را با پسوند مردم نيز مزين كنند تا چون هميشه با اتصال منويات خود و جريان مورد حمايت خود به مردم سقفي دروغين براي آسايش خويش بسازند.
نگاشته حسین شریعتمداری اما نکته قابل تاملی نیز داشت و آن بخشی بود که به نقل خاطره ای از دوران زندان خود در سال های پیش از انقلاب پرداخته و گفته بود که اعضای سازمان مجاهدین از سوی زندانیان مسلمان "منافق "نامیده می شدند. این جابود که هرچه دانسته های خود از تاریخ مبارزات سیاسی دوران انقلاب را مرور کردم به یاد نیاوردم که سال های پیش از انقلاب واژه منافقین در ادبیات سیاسی ایران به کار رفته باشد.در آن سالها اگرچه کاربرد واژه هایی همچون "التقاطی" و یا "اپورتونیست" درمیان گروه های رقیب رواج داشته است اما اعضای سازمان مجاهدین سال های بعد از انقلاب بود که "منافقین" نامیده شدند نه سال های پیش از انقلاب!
همواره از سخن گفتن و نوشتن درباب جنبش زنان و فعاليت هاي فعالين اين حوزه احتراز داشته ام. بيانيه هاي اين جنبش را امضا كردم و كمتر فراخوان تجمعي را بي پاسخ گذاشته ام. اما ننوشتم نه از آن روي كه حرفي براي گفتن نداشتم ، بدان جهت كه دايره اطلاعات خود از فعاليت در چنين حوزه اي را بسيار محدود مي ديدم. دراين ساليان با دوستان جنبش زنان همراهي كرده ام و البته همراهي هاي صميمانه آنان با حوزه اي كه خود براي فعاليت مدني انتخاب كرده ام را بارها ديده ام. چند روز پيشتر وقتي با عباس عبدي تماس گرفتم تا او را براي سخنراني درباره جنبش زنان در دفتر سازمان ادوار دعوت كنم، مخاطب يك پرسش شدم وقتي كه عبدي پرسيد:"چرا اصرار داريد كه من صحبت كنم و مي خواهيد كه از چه منظري دراين باب سخن بگويم؟" پاسخ گفتم كه:جناب عبدي! نگاه نقاد و جامعه شناختي شما بهترين بهانه اين دعوت است. اما عباس عبدي در مراسم "جنبش زنان؛تهديدها و مقاومت ها" برخلاف انتظار غالب شركت كنندگان در نشست سخني در انتقاد از جنبش زنان به زبان نياورد و از موضعي همدلانه تنها تصويري "واقع گرايانه" در برابر تصوير "آرمانگرايانه" موجود در نحوه فعاليت جنبش زنان ترسيم كرد. عبدي درمقام يك جامعه شناس، فعالين حوزه زنان را به شناخت زيرساخت ها و بستر اجتماعي جامعه ايران دعوت كرد تا درپي آن فعاليت هاي اين جنبش صورتي واقع گرايانه به خود گيرد و اثربخشي آن در زندگي زنان اين كشور لمس شود. عباس عبدي اما با يك توصيه مهم به فعالين جنبش سخنان خود را پايان بخشيد:"مطالبات خود را محدود كنيد و فعاليت خود را براي رسيدن به اين مطالبات محدود سامان دهيد تا از شانس اقبال عمومي بيشتري برخوردار باشيد. مطالبات خود را دسته بندي كنيد و براساس اولويت هريك را مطرح كرده و تاحصول نتيجه دست از آن نكشيد."
خروج عبدي از محل سخنراني اما زمزمه هاي مخالفت را در ميان تعدادي از دوستان و فعالين جنبش زنان برانگيخت. وقتي يك از فعالين جنبش زنان سخنان عبدي را "استدلال هايي بي پايه" مي خواند؛ به فكر فرو رفتم. هرچه در ذهن خود كاويدم، و دست نوشته هايم از سخنان عبدي را بازخواني كردم استدلالي در سخنان اين جامعه شناس نيافتم تا بي پايه بودن و يا برحق بودن را به قضاوت بنشينم. عبدي تنها درسخنان خود تابلويي واقعي از پيشينه و حال و آينده فعاليت اجتماعي زنان ايران تصوير كرد و چند پرسش را چاشني سخنان خود ساخت. و من هنوز متعجبم و از درك دليل دلخوري دوستان از سخنان عباس عبدي عاجز مانده ام اگرچه براين نكته واقفم كه تابلويي واقعي كه عبدي امروز تصوير كرد، به مراتب قابل لمس تر از ايده آلي است كه دوستانم در جنبش زنان سعي در ملموس نشان دادن آن دارند. باورهاي سنتي چنان در ذهن و روح زنان اين ديار رخنه كرده است كه تغيير آنها گاهي لزوم تغيير در انگاره هاي ذهني اليت زنان را نيز مي طلبد. به پا خواستن براي تغيير قوانين نابرابر مستلزم زندگي كردن با باورها و ارزش هايي است كه اين قوانين را رقم زده اند. بدون شناختن جزءجزء يك بستر اجتماعي، نمي توان به نتيجه بخش بودن آرمان ها اميد بست. اينجاست كه مي توان يك پرسش را مطرح كرد و آن اينكه:چرا اكثريت زنان جامعه ايران نه شناختي از اهداف و آرمان هاي جنبش زنان دارند و نه حتي تمايلي به همراهي همدلانه با اين زنان از خود نشان مي دهند؟
جنبش زنان ايران تازه كار نيست. زمان زيادي را پشت سر گذاشته و البته زمان زيادي نيز در مقابل دارد. اما نبض جنبش اين روزها تندتر از هميشه مي زند. باشد كه تجربه گذشته،چراغ راه آينده باشد.
فردا در سازمان دانش آموختگان(ادوار تحكيم) نشست "جنبش زنان:تهديدها و مقاومت ها" برگزار مي شود.در اين نشست كه ماحصل همكاري كميسيون زنان دفتر تحكيم و سازمان دانش آموختگان است،"عباس عبدي" به بيان ديدگاه هاي جامعه شناسانه خود درباب فعاليت هاي جنبش زنان در ماه هاي اخير خواهد پرداخت و "شادي صدر" نيز انتقادهاي خود از طرح پوشش جديد در دانشگاه ها را با حاضرين درميان خواهد گذاشت. همچنين پروين اردلان و نوشين احمدي خراساني و نيز ژيلا بني يعقوب هريك در سخناني كوتاه از منظري متفاوت تجربه هاي فعاليت زنان را به بحث خواهند گذاشت. در اين نشست همچنين نسبت به تداوم بازداشت محبوبه حسين زاده و ناهيد كشاورز و نيز برخوردهاي اخير با فعالين زنان اعتراض خواهد شد.
تلنبار كتاب هاي نخوانده ونيمه خوانده، پراكندگي كاغذهايي كه سوژه هاي نوشته نشده را به ياد مي آورند، فيلم هايي كه با اشتياقي وصف ناپذير به چنگ آمد و در شلوغي كاغذها و كتاب ها گم شد، عروسك هايي كه با حيرت به گوشه اي نامانوس از اتاق چشم دوخته اند...
روي زمين مي نشينم، به تخت تكيه مي دهم و نگاه به نقش هاي قالي مي دوزم...
در اتاق خود احساس غربت مي كنم؛ حسي بس ناخوشايند...
تلفن كه زنگ مي زند بي حوصله تر از آن هستم كه پاسخ گويم اما اراده اي به من می گويد جواب بده. بي حوصله تر از قبل كليد پاسخ را مي فشارم كه ناگهان صداي محبوبه در سرم مي پيچد كه: «مريم، سلام عزيز.» و من هيجان زده سئوال احمقانه اي مي پرسم:«محبوبه!كجايي؟» و محبوبه با همان صلابت هميشگي پاسخ مي گويد:« زندان، تو خوبي؟»
امروز در پنجمين روز بازداشت محبوبه و ناهيد، ياد محبوبه يك لحظه هم از سرم بيرون نمي رفت. نگرانش بودم. به دوستي مشترك مي گفتم كه مطمئن از اين حقيقت ام كه زندان نه تنها خللي در عزم او ايجاد نمي كند كه او و ديگران را براي رسيدن به اهداف خويش مصصم تر مي سازد. صدايش را كه شنيدم باور قبلي خود برايم مسجل شد. نه لرزشي در صداي محبوبه بود و نه ردپاي اضطرابي در سخنانش. گفت كه با ناهيد در بند عمومي زندان اوين هستند، درميان همان زناني كه بيشترشان درگيري با مشكلات حقوقي اي آنان را به اوين كشانده بود كه محبوبه و ديگر دوستان عزمشان را براي اصلاح و برطرف كردن همان مشكلات و قوانين جزم كرده اند.
محبوبه از بلاتكليفي و سردرگمي خود و ناهيد گله داشت. مي گفت كه :«تكليفمان را روشن نكرده اند. از لحظه اي كه به اوين منتقل شديم، نمي دانيم قرار است چه اتفاقي بيافتند. كاملا سردرگميم، هيچ خبري از تشكيل پرونده و بازجويي نيست با تمام اينها اما حالمان خوب است.»
من حرفي نمي زدم فقط به محبوبه گوش مي دادم. 3دقيقه و بعد خداحافظي. تنها مجال يافتم كه به او بگويم:« محبوبه مواظب خودت باش.» ياد روزهاي پياده روي هاي طولاني با محبوبه افتادم، همان روزهايي كه تمام مسير از مشكلات زنان و كودكان مي گفت و گاهي از خشم چهره اش سرخ مي شد و زماني لرزش صدايش وادارم مي كرد تا سرم را به سويش برگردانم و سيل اشك هايش را در گونه اش ببينم. هميشه به شوخي مي گفتم:« محبوبه! تو با اين روحيه حساس چگونه مي خواهي فعاليت مدني كني؟» و اكنون اين من هستم كه مي گريم نه محبوبه. همان روز كه بعد از آزادي از زندان و با پاي گچ گرفته ديدمش گريستم و هم امروز بعد از قطع كردن تلفن.
اكنون براين باورم كه زندان،زنان ديار مرا نمي هراساند. زندان، دختران ديار مرا براي رسيدن به آرمانشان مصصم تر مي سازد.
درست 24 ساعت پس از هشدار توني بلر به ايران 15نظامي انگليسي آزاد شدند؛ گويي محمود احمدي نژاد مجبور بود تا آن كنفرانس مطبوعاتي كذايي را برگزار كند و آزادي اين نظاميان را نشانگر رافت اسلامي ايران و هديه به ملت انگلستان بخواند تا شايد بدينوسيله افتضاح اين شكست ديپلماتيك را پيش چشم ايرانيان پنهان كرده باشد. اما اندكي اطلاع از آنچه در اين روزها گذشته است كافي بود تا اين باور حاصل آيد كه ابتكار عمل در اين جريان نه در دست ايران كه تماما در دست سياستمداران بريتانيايي بود و نهايتا نيز لبخند رضايت را آن سياسيون برلب آوردند و نصيب سياستمداران ايراني تنها آه بود و ليواني آب سرد كه به ميمنت پايان اين پروسه نوشيدند. به اين ترتيب اكنون نه زمان گفت و شنود و خنديدن احمدي نژاد و هم قطارانش با نظاميان انگليسي كه موعد پاسخگويي اين سياستمداران به ملت ايران است. اكنون پاسخگويي به يك سئوال بيش از هر سخن و بيان ديگري ضرورت دارد. اداره كنندگان ايران بايد توضيح دهند كه از وراي بازداشت و نگهداري اين نظاميان به دنبال چه چيزي بودند و نهايتا چه حاصل ساخته اند؟ آيا آنگونه كه احمدي نژاد در برابر اصرار يكي از خبرنگاران از نامه عذرخواهي انگلستان به ايران خبر داد و اين نامه را دستاورد اين اتفاق براي ايران خواند، مي تواند دليل قانع كننده اي براي بازداشت و آزادي اين افراد باشد؟ عذرخواهي انگلستان براساس چه مابه ازايي تفسير مي شود؟ سخن گفتن از "رافت اسلامي" در نظامي جهاني كه مبناي آن بر قدرت استوار است چه جايگاهي دارد؟ چگونه است ريس دولتي كه ارزش هر ايراني را صدهزار برابر بيشتر از هر انگليسي مي داند، اينچنين براي آزادي 15 انگليسي شو تبليغاتي ترتيب مي دهد و اجرائيات مملكت را براي ساعتي تعطيل كرده و شخصا آزادي اين اسرا را مژده مي دهد؟! و بعد به ديدن آزادشدگان مي شتابد تا انوار رافت اسلامي و مهرورزي را در چهره آنان ببيند و پيام تشكر اين نظاميان را خود شخصا بشنود و شاد شود.
نه آقاي احمدي نژاد! اين بار باختيد. پانزده به يك باختيد! شما 15 نظامي انگليسي را آزاد كرديد و درمقابل آنها يك ديپلمات ايراني را. حتي هشدار توني بلر به شما اين فرصت را نداد تا تكليف 4 ايراني ربوده شده ديگر در عراق راهم روشن كنيد.
این آگهی را دوستی ناشناس درجایی دیده و با گوشی موبایل خود از آن عکس گرفته و برایم ایمیل کرده است. شاید یکی از خنده دارترین عیدی های امسال را از این دوست ناشناس گرفتم.
حالا چه تفاوتی می کند بالاخره یک روز آگهی ترحیم بنده هم به دیوار الصاق خواهد شد فقط اسامی و متن آن تغییر خواهد داشت!
از سفر بازگشتم. از سفر خوش فراموشي اكنون به اجبار بازگشتم. 10 روز را همراه با فراموشي و ترك عادت گذراندم . 10 روز خداحافظي با اينترنت و دنياي خبر و حادثه. نشنيدم احمدي نژاد چه گفت و نخواندم بر سر ملوانان بريتانيايي چه آمد. همين اطراف در شهر مشهد 10 روز ميهمان خانواده همسر بودم و تجربه دوست داشتن را بر تجربه دانستن رجحان دادم. لذت خنديدن و شاد بودن را اكنون با خود آورده ام. لذت 10 روز سرخوش زيستن. بي خبر از همه كس و همه جا. لذت فراموشي.
اما مي دانم كه خيلي زود بايد بر اين فراموشي دلچسب ، پرده فراموشي كشم و باز كنكاش كنم در دنياي خبر و باز دلهره و خشم...