تبليغاتX
روزمزه گی ها

ديگر نمي توان سخني گفت كه عكس ها خود گوياترين تصوير از سقوط انسانيت در اين روزهاي پايتخت را به نمايش مي گذارند. مي گويند مي خواهيم امنيت را به شهرهديه كنيم و من تنها ترس و اضطراب را در نگاه مردم شهرم مي بينم و رويايي كه از امنيت براي خود تصوير مي كنند. آري امنيت در اين روزهاي تهران به سرابي مي ماند كه به محض روبرو شدن با ماموران نيروي انتظامي محو شده و تنها بايد شهروندي خوش شانس باشي كه هجوم ديوانه وار ماموران مدعي امنيت، نمايش ناامني را درمقابل چشمانت اجرا نكند. نمي دانم پليس هاي شهر من به كدامين پشتگرمي اكنون خود نقش قاضي و دادستان و هر مسئولي را بازي مي كنند تا شهروندان را تحقير شده و خشمگين در خيابان هاي اين شهر رها كنند و آنگاه لبخند فتح زنند و شب هنگام درغياب عذاب وجدان، انرژي اي مضاعف براي وحشيگري بي حدوحصر روزهاي بعد ذخيره كنند. نمي دانم چه بايد گفت، در مواجهه با رفتارهاي بي منطق كه نمي توان با انباني از منطق وارد شد. اينجا، در شهر من، چوب حراج بر انسانيت زنده اند. و اكنون نمي دانم چرا بي مقدمه به ياد "توماس هابز" افتادم و  جمله معروفش كه مي گفت: انسان، گرگ انسان است.

 

طرح ناامنی اجتماعی/سهام الدین بورقانی

ببخشید که بازی خونین شد/ مسیح علی نژاد

ما کجا زندگی می کنیم؟/ فهیمه خضرحیدری

حاکمیت وحشت/ محمدجواد روح

از ایران خسته شدم/ میترا خلعتبری

هنوز ایران هنوز توحش/مسعود رفیعی طالقانی

پای لب گور انسانیت/ امیرهمایون پاک بین

فراخوان عمومی برای محکوم کردن توحش/ محمدرضا یزدان پناه

ما محصول استبدادیم/ حمید مافی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 15:43  توسط مریم شبانی  | 

گاهي مطالعه يك كتاب چنان شعفي در انسان مي آفريند كه چندين خبر خوش هم قابليت اين را ندارند تا آدمي را چنين به وجد آرند. كتاب خوب كم نخوانده ام اما لذت مطالعه "تب تند آمريكاي لاتين" را بي شك تا مدتها همراه خواهم داشت. كتابي جامع كه بهترين تصوير از وضعيت سياسي و اجتماعي كشورهاي امريكاي لاتين در قرن اخير را به دست مي دهد. تب تند آمريكاي لاتين ماحصل سفرها و مصاحبه هاي "آرتور دموسلاوسكي" روزنامه نگار جوان لهستاني است. سفر به سرزمين كودتاها و انقلاب ها. در اين كتاب گاهي خواننده سخن سياسيون سابق منطقه هستيم و گاهي ديگر خواننده تحليل ها و توصيف هاي نويسندگان برجسته آمريكاي لاتين همچون كارلوس فوئنتس، بارگاس يوسا و اكتاوياپاز از وضعيت كشورها و منش رهبران ديكتاتور آنها و دراين بازخواني ها است كه حتي از ديدن وشنيدن صحنه هاي دوستي و رفاقت گابريل گارسيا ماركز با كاسترو چندان متعجب نخواهيم شد و اينچنين است كه شايد حتي روبرو شدن با توصيف بارگاس يوسا از ماركز بزرگ نيز چندان تعجبي  به همراه نخواهد آورد؛ آنگاهي كه يوسا، نويسنده بزرگ قرن را "ابله آمريكاي لاتيني" خطاب مي كند. اين جماعت آمريكاي لاتيني با سياست زندگي مي كنند؛ با خوب و بد سياسي. اين مردم معناي مرزبندي ايدئولوژيك را خيلي خوب مي فهمند.

فراز و فرود كتاب ره بر خستگي خواننده نمي برد. گاهي همراه با نويسنده در خيابان هاي "هاوانا" با دختران تحصيلكرده خودفروش كوبايي روبرو مي شويم و زماني ديگر در كوچه پس كوچه هاي برزيل، دردهاي حاصل از زندگي نكبت بار و فقيرانه مردم را تا مغز استخوان حس مي كنيم. با صفحات كتاب اگر همراه شويد، به پشت پرده روابط سياه مافياي كلمبيا مي رويد و اگر از اين مهلكه جان سالم بدر برديد مي توانيد در سفر به شيلي و آرژانتين نيز با نويسنده همراه شويد تا درك كنيد كه ديكتاتوري هاي نظامي راست گرا چگونه سالها رعب و وحشت را بر زندگي مردم كشور خود حاكم ساختند. در صفحات مياني كتاب اما شايد تو نيز شمعي در دست گيري و همراه با "مادران روسري سفيد" آرژانتيني در ميدان "ماه مه" بوئينس آيرس براي ناپديدشدگان دوران ديكتاتوري شعله اي به يادمان برافروزي. و آنگاه دريابي كه مردم آرژانتين كه ديكتاتوري از پس ديكتاتوري گذرانده اند، همين چندسال قبل كه سربه شورش هاي خياباني گذاشتند عليه تمامي سياستمداران كشور خود شعار دادند؛"مرگ بر همه".

"تب تند آمريكاي لاتين" خواننده را به كشورهاي زيادي مي برد، در زمان هاي مختلف و حكومت هاي متفاوت. هم شيلي آلنده را مي بيني و هم شيلي پينوشه را. هم از ونزوئلاي پيش از چاوز خبردار مي شوي و هم ونزوئلا با  چاوز را بهتر مي شناسي. آرژانتين، مكزيك، برزيل، گواتمالا، كلمبيا،شيلي و... درتمام اين كشورها اقامتي چند روزه داري و قادري تا به اندازه تمام عمر اطلاعات جمع كني...

"تب تند آمريكاي لاتين" را نشرني با ترجمه روان و خوب روشن وزيري منتشر كرده است. فرصت خواندنش را از دست ندهيد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 23:58  توسط مریم شبانی  | 

این ستون را هر پنجشنبه برای روزنامه هم میهن می نویسم و چقدر دوستش دارم!

 

آقا نفرین نکن!

هر پنجشنبه با احمدصدرحاج سیدجوادی

 

"در تعقيب زندگي" ستوني كاغذي است براي نوشتن از زندگی. ايده "در تعقيب زندگي" ماحصل گفتگويي شبانه با دوستمان فرهاد جعفري بود، اما روزهاي ممتد لازم بود تا به بار نشيند و اكنون مي خواهيم دعوتتان كنيم كه هر پنجشنبه با ما باشيد تا ديروز و امروز "احمد صدر حاج سيدجوادي"، عضو نهضت مقاومت ملي، وزير دولت موقت و عضو نهضت آزادي را برايتان روايت كنيم. وعده ديدار ما با پيرمرد هر سه شنبه است و وعده ديدارمان با شما هرپنجشنبه.  

 

از پيچ كوچه اي در الهيه كه گذشتيم لازم نبود چشم بچرخانيم براي خواندن پلاك ها. در ميان آپارتمان هاي نوساز و طويل اطراف، مقصد ما آپارتمان قديمي چهارطبقه اي بود كه وقتي زنگ طبقه دوم آن را فشرديم صداي احمدصدر حاج سيد جوادي در كوچه پيچيد كه ميهمانان جوان خود را به درون خانه دعوت مي كرد. پيرمرد در آستانه در به رسم ميزبان انتظار ما را مي كشيد و ما نه همچون دو ميهمان كه چون دو درس آموز، روبرو شدن با معلم را به انتظار نشسته بوديم ؛ خوب مي دانيد كه معلمي 90 ساله چه درس ها براي آموختن دارد. به رسم هر تازه وارد چشم بر ديوارهاي خانه گرداندم تا نشانه اي از گذشته بيابم و چه زود يافتم، قاب عكس هايي ازشمايل حضرت محمد(ص)، مصدق و بازرگان و نيز همسر درگذشته پيرمرد. رشته افكارم اما از هم گسست وقتي احمد صدر حاج سيدجوادي سيني چاي را درمقابلم گرفت و من شرمنده ايستادن پيرمرد و نشستن خود، سريع استكان چاي را برداشتم تا مجال نشستن به ميزبان مهربان داده باشم. خلوتي خانه توجه ام را جلب كردم و پرسشي ناگزير كه درپي آمد:« تنها زندگي مي كنيد آقاي دكتر؟» و پاسخ پيرمرد:« با دخترم زندگي مي كنم كه چند روزي است براي ديدن پسرش به پاريس رفته است.» اما بازهم او تنها نيست، دختر ديگرش كه ساكن كانادا است چند روزي ميهمان پدر است. پيرمرد شش فرزند دارد، چهار دختر و دو پسر كه از اين جمع تنها دو دخترش ساكن ايرانند؛ يكي با پدر زندگي مي كند و ديگري در همسايگي پدر. همسرش اما 12 سال قبل زندگي را وداع گفته است. وقتي از همسرش مي پرسيم بغض مي كند و دفتري مي گشايد تا سروده خود براي از دست رفته اش را برايمان بخواند:

گفتند كه عشق مي رود از يادت

شادي زمانه مي كند دلشادت

رفتي و نرفت عشقت از ياد مرا

شيرين من اي كه سوختي فرهادت

و من به احترام عظمت عشق، بغض مي كنم، همه چيز اين خانه قدمتي طولاني دارد، از جمله عشق نهفته در پس ديوارهاي آن. به چشم هاي نمناك همراهم كه نگريستم  نيز با من اين سخن مي گفت:« ديدي كه آدرس را اشتباه نيامديم، پيرمرد جمع تمام خوبي ها است.» بنا داشتيم ديدار اول كوتاه باشد، براي آشنايي. اما مگر مي شود در محضر پيرمرد 90 ساله اي نشست كه خود نقشي در ساختن تاريخ سالهاي اخير دارد و رهي به گذشته نزد. اشتياق ما به شنيدن و اشتياق مضاعف او به گفتن ديدار كوتاه ما را دو ساعتي تمديد كرد. پيرمرد از روي كارآمدن رضا شاه برايمان گفت و نقش انگليس در اين داستان. از اينكه فرمانده انگليسي مستقر در قفقاز بعدها در خاطرات خود مي نويسد:« از لندن دستور دادند كه در ميان قزاق ها كسي را پيدا كن كه قدرت اداره ايران را داشته باشد. من آمدم و درميان افسران قزاق "رضا مسلسل" را پيدا كردم و گزارش دادم كه او مي تواند ايران را اداره كند.» پيرمرد رفتن رضاشاه و آمدن محمدرضا را نيز مطابق برنامه از پيش تعيين شده مي داند. به مزاح مي گويد:«  ابراهيم يزدي مي گويد كه گاهي دايي جان ناپلئوني مي انديشم اما من مي گويم كه اين انگليسي ها هستند كه نمي گذارند اسناد برنامه هايشان منتشر شود.» اينجاست كه پيرمرد دست ما را مي گيرد و به روزهاي حكومت محمد مصدق مي برد. روزهاي ملي شدن صنعت نفت و بعدترها نيز كودتا عليه مصدق. در تاريخ خواني احمد صدر حاج سيدجوادي اما يك واقعيت خودنمايي كرد، حقيقتي كه دراين سالها كمتر در مرام و مشرب سياسيون اين ديار به يادگار مانده است؛ او بازخواني گذشته را ازوراي عينك سياه و سفيد نمي نگرد و تنها برگهاي كتاب تاريخ را با حقيقت رنگ آميزي مي كند. پس در ادبيات پيرمرد "خائن" واژه اي طرد شده است، حال تفاوتي نمي كند كه براي تقي زاده به كار رود يا فروغي و يا قوام السلطنه. اينگونه است كه وقتي از او مي پرسيم در نزاع كلامي ميان مصدق و تقي زاده، آن هنگام كه مصدق انعقاد قرارداد نفت ايران و انگليس را، سازشكاري تقي زاده مي دانست و برآن اصرار مي كرد و در مقابل تقي زاده آن قرارداد را ماحصل نيروي اجبار مي دانست و حساب منتقدان را به "دنيايي ديگر" واگذار كرده بود، حق را به كداميك مي دهيد؛تقي زاده يا مصدق؟ پيرمرد پاسخي مي دهد كه شايد انتظار شنيدن آن را نداشتيم:« طبق دستور قرآني و الهي و با درنظر گرفتن ظواهر امر نمي توان به راحتي حق را به يكي داد. تقي زاده بين دونيروي بزرگ و متنفذ شوروي و انگلستان گير كرده و ناچار بود براي بقاي دين و مليت ايران سياست كشور را به سمت يكي متمايل كند.» خاطرات او از برگشتن برگ روزگار برايمان جذاب است و شنيدني. آن هنگام كه درمقام دادستان تهران دستور توقيف آزموده – قاضي دادگاه نظامي دكتر مصدق كه در جلسات دادگاه از هر تحقيري نسبت به مصدق اجتناب نمي كرد- را داد. آزموده در گفتگو با يكي از روزنامه ها اتهاماتي را به دولت اميني وارد كرده بود و صدرحاج سيدجوادي، دادستان تهران دستور بازداشت او را داد. ورق براي آزموده برگشته بود و مردم راه دادستاني درپيش گرفتند تا شاخه گلي به نشانه سپاس به دادستان اهدا كنند. سراپا گوش شده ايم. حتي نيم نگاهي نيز به ساعت نمي اندازيم. آخر اگر پيرمرد خسته شده بود كه آثار آن را بر چهره اش مي ديديم. حضور دخترش اما جمع مان را چهارنفره مي كند. حضوري مثبت و صميمي. حتما مثل جواني هاي پيرمرد. پدر را "باباجي" صدا مي كند و حضورش صفحات تاريخ را به روزهاي آغازين انقلاب اسلامي برمي گرداند و اين بهانه اي مي شود براي پيرمرد تا خاطره اي ديگر تعريف كند. پاكتي را مي گشايد و نامه اي از آن خارج مي كند تا بگويد:« بعد از وفات دكتر شريعتي چون وزير كشور بودم در دولت موقت لايحه اي تدوين كردم تا درصورت موافقت شوراي انقلاب جنازه شريعتي با هزينه نخست وزيري به ايران منتقل شود و براي استاد محمدتقي شريعتي ماهيانه 60 هزار ريال و براي همسر شريعتي نيز مبلغي از طرف صندوق بازنشستگي پرداخت شود. بازرگان نامه را به شوراي انقلاب برد و اين شورا مخالفت خود را خطاب به عباس اميرانتظام – معاون نخست وزير- نوشت: در حاشيه جلسه مورخ 21/1/58 موضوع در شوراي انقلاب مطرح شد و آقايان مذاكراتي كردند و پيشنهاد شد كه دولت لايحه را مسترد نمايد.»

هرچه ميزبان صميمي باشد بازهم بهانه نمي شود تا ميهمان رسم ادب كنار گذارد. حوالي ظهر بود و بايد با پيرمرد خداحافظي مي كرديم. اما آخرين لحظه انبوه كاغذها و كتاب هاي روي ميز توجه ام را جلب كردم. پرسيدم:« دكتر! اين ها چيست؟ به چه كاري مشغوليد و چه مي نويسيد؟» دكتراحمدصدرحاج سيد جوادي سرپرست هيات علمي دايرة المعارف تشيع است. بلند مي شود به اتاقي ديگر مي رود و با چندجلد از دايرة المعارف شيعه باز مي گردد. مجموعه اي بس سنگين و ماندگار. پروژه اي كه از سال 61 آغاز شده و تاكنون 11 جلد از مجموعه را تدوين كرده است. پيرمرد هنوز انرژي دارد و اشتياق. به مزاح مي گويد:« هركس به من بگويد خدا طول عمر به تو عطا كند، مي گويم آقا نفرين نكن!» و ديگر برمي خيزيم. زمان خداحافظي است و بيرون مي آييم و سه شنبه هفته آينده را انتظار مي كشيم. روزي ويژه براي ما و پيرمرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 12:4  توسط مریم شبانی  | 

مي خواهي ساعتي ذهن را از سياهي هاي دنياي سياست آزاد كني. مي خواهي همين جا، در گوشه اي از شلوغي هاي تهران زير درختي بنشيني و با دوستي نازنين كه او نيز خسته از دنياي خبر و سياست به تو پناه آورده، از زندگي و اميد و آرزو سخن بگويي و ساندويچي گاز بزني و بخندي و بخندي و... اما مثل هميشه حركت سريع سايه مانندي، تمام آرامش بازيافته ات را در ثانيه اي باز مي ستاند تا براي چندمين بار در طول يك هفته يادت بيايد كه تو در "شهر موشها" زندگي مي كني. در شهري كه اگر هنگام پياده روي در خيابان هايش چشم بر زمين افكني، تنها گذر از كناره جوي آبي كافي است تا اضطراب نگاهت، رد موشهاي بي شمار را بگيرد و مبادا در گذر موشها به جوي آب روبرو، تو بماني و حركت سريع موشها از كنار پاهاي مضطرب ات و دراين نزاع نابرابر تو مغلوب باشي و موشهاي شهر پيروز.

بايد همه چيزمان به هم بيايد ديگر! آنوقت من مانده ام و خشمي فروخورده كه چرا احمدي نژاد اين اجازه را دارد تا بر دست هاي از پيش آماده شده براي نمايش اوج عوامفريبي خود بوسه زند و درمقابل زنان شهر من از گرفتن دست هاي همسر خود در خيابان بپرهيزند تا مبادا كه قدمي آنسوتر مجبور به اثبات خويشاوندي خود باشند. اكنون چه جاي لب به دندان گزيدن است و افسوس خوردن كه چرا سيدمحمدخاتمي درحضور پاپ لب به انتقادي تند مي گشايد اما همو سالهاي پيش درمقابل كوتوله هاي سياسي اين ديار نيز سكوت اختيار كرد تا نشان دهد كه در داخل كشور گويي نيازي به اميد نيست، حال چه تفاوتي مي كند كه زيرلب بگويي كه او اگر مي خواست، مي توانست! اصلا به من چه ربطي دارد كه شوراي شهرنشينان چه فردي را به شهرداري فرداي پايتخت انتخاب كنند وقتي قرار است دراين شهر همراهان پياده روي ات موشهاي فاضلاب باشند. اصلا چرا بايد از بازداشت ديپلمات بلندپايه ايران تعجب كنم. به من چه ربطي دارد كه مصلي تهران مكان خوبي براي برگزاري نمايشگاه كتاب نيست. بايد همه چيزمان به هم بيايد ديگر!

اكنون من مانده ام و روياي شب هاي هفته اخيرم كه تا سربر بالش مي گذارم و درخواب مي روم، به سراغم مي آيد؛ پهنه ساحل جنوب، گستره درياي آبي و خنكاي آب كه در هر رفت و آمد خود انگشتان پايم را نوازش مي دهد.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:37  توسط مریم شبانی 

از ديدن ذوق زدگي خبرنگارنماهاي رجانيوز تنها لبخندي به لبانم آمد و پس از آن اظهار تاسفي بود كه از سقوط ارزش هاي انساني بر زبان آوردم. دلم مي سوزد براي آنهايي كه به قصد القاي آدرسي غلط به مخاطب، خود را به در و ديوار مي كوبند. ديدن و شنيدن فريبكاري هاي نخ نما شده اين جماعت ديگر مدت ها است كه مرا عصبي نمي كند بلكه برعكس دلم مي سوزد براين همه پستي و حقارت. كاش ذهن هاي بيمار را دارويي شفابخش بود!

ذوق زده نشويد؛ سايت روزنا مشكل فني دارد

 

محمد عطریانفر: مسوولان اطلاعاتي در اتفاقات دانشگاه اميركبير سراغ آدرس غلط نروند

عبدالله مومنی: استفاده از لوگوي چند نشريه وچاپ مطلب توهين‌آميز تامل‌برانگيز است

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:5  توسط مریم شبانی  | 

بار ديگر موج آفرينان، دانشگاه اميركبير را به عنوان صحنه بازي هاي كثيف سياسي خويش انتخاب كردند. نمايندگان اقتدارگرايان در دانشگاه اميركبير با جعل لگوي چهارنشريه دانشجويي نزديك به انجمن اسلامي و درج كاريكاتوري از رهبر انقلاب به صورت هماهنگ و همزمان در اين چهارنشريه فرياد وااسلاما سردادند و ياران بسيجي خويش در دانشگاه هاي ديگر را نيز به كمك طلبيدند. دانشگاه اميركبير تهران امروز عرصه تاخت و تاز دانشجويان بسيجي بود. اعضاي انجمن اسلامي دانشجويان امروز قرباني توطئه اي كثيف شدند. اعضاي انجمن اسلامي در زير ضربات چماقداران مبهوت مانده بودند كه چگونه نسخه هاي جعلي نشريه اي كه در توقيف به سر مي برد موجبات موج جديد مخالف خواني هاي مكرر عليه انجمن اسلامي دانشجويان اميركبير را فراهم كرده است.

توطئه كثيفي كه امروز عليه دانشجويان منتقد دانشگاه اميركبير صورت گرفت، از جمله بي پرده ترين رويارويي هاي اقتدارگرايان با دانشجويان بي پناه اين سرزمين است كه البته با حمايت و پشتيباني رسانه هاي هميشه در صحنه آنان نيز رنگ و بوي تازه اي مي يابد. اتهاماتي كه امروز خبرگزاري فارس به دفترتحكيم وارد كرد، درست يك روز پس از آن صورت گرفت كه وزيرارشاد دولت اصولگرا زبان به نقد اين مجموعه دانشجويي گشود.

ساحت دانشگاه اميركبير امروز به خون دانشجويان آغشته شد، همچنانكه دانشگاه لرستان نيز امروز هجوم چاقوكشان را در صحن خود شاهد بود. اين برخوردها نشان از عزم جدي اقتدارگرايان براي خاموشي دانشگاه ها دارد. اين داستان اگرچه از دانشگاه اميركبير و لرستان آغاز شد اما بي شك به اين دانشگاه ها نيز پايان نخواهد يافت. اين اتفاقات پلان هاي اوليه اجراي سناريويي است كه براي دانشگاه ها نوشته اند.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 19:14  توسط مریم شبانی  | 

وزير ارشاد دولت اصولگرا اين روزها بسيار سخن مي گويد. هر روزنامه اي را كه بگشايي و هربار كه قصد گردشي در دنياي اخبار كني، سخني را از جناب صفارهرندي خواهي ديد و نقل قولي از وي را خواهي خواند. وزير ارشاد در ساعاتي كه نمايشگاه كتاب تهران را آب برده بود درباره عاملان گراني مسكن سخن مي گفت و شيوه عمل به قول خود مانكن هاي تهراني را براي پرسنل بيمارستان بقية الله تشريح مي كرد! اما پرگويي جناب صفارهرندي به اينهمه بسنده نشد و او امروز زبان به نقد عملكرد دفترتحكيم وحدت نيز گشود.

نقدهاي امروز صفارهرندي به دفترتحكيم وحدت بازگويي مكرر مخالف خواني هاي سال هاي اخير اين جريان از اقدامات و خواسته هاي دانشجويان سياسي است. وزيرارشاد دولت اصولگرا در سخنان خود دانشجويان عضو دفترتحكيم را به گم كردن راه و فراموش كردن آرمان ها متهم كرده است غافل از اينكه دانشجويان خود بر تشخيص آرمانها و ارزش ها ارجح تر از هرمقام و مسئولي هستند. بايد به جناب صفارهرندي يادآوري كرد كه مواضع دانشجويان را اگر در ظرف زماني و مكاني خاص خود تحليل كند نتيجه بهتر و قريب به واقع تري از وضعيت فعلي دانشجويان به دست مي آيد. و ديگر اينكه كم نيستند سياسيوني كه اين سالها رسالت خود را هجمه بر دانشجويان سياسي عضو دفترتحكيم تعريف كرده اند؛ پس به جناب صفارهرندي پيشنهاد مي كنيم كه ره خويش گيرد و فكري به حال معضلات وزارتخانه خود كند تا فردا روز بادهاي بهاري تهران بر نمايشگاه كتاب آوار نشود!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 17:47  توسط مریم شبانی  | 

تاريخ دو بار تكرار مي شود، بار اول به صورت تراژدي و ديگر بار در قالب كاريكاتوري از آن تراژدي. بي سبب نيست كه هرساله آغاز طرح "مبارزه با بدحجابي" بي اختيار ذهن را به سالهاي دور در تاريخ معاصر اين سرزمين هدايت مي كند. همان روزهايي كه دستگاه حكومتي رضاخان پوشش از سر زنان و دختران اين سرزمين به اجبار برمي داشت تا به خيال خود، گام هاي ترقي و غربي شدن با شتاب بيشتري برداشته شود. اكنون نيز طرح مبارزه با بدحجابي نه نقطه مقابل كه درواقع اجراي مجدد "كشف حجاب رضاخاني" است البته در قالب و شكلي متفاوت. آن ديگري به اجبار حجاب از سر برمي داشت و اين ديگري نيز به اجبار، حجاب موجود را صورتي ديگر مي طلبد. و درميانه اين منازعه، زنان و دختران ايراني اند كه چوب حراج دولتيان بر متاع آزادي خويش را نظاره گرند و لب فروبسته، تا مبادا فرياد اعتراض در مقابل اين حقارت، دايره آزادي ايشان را تنگ تر از آنچه هست گرداند.

طرح مبارزه با بدحجابي به واقع نمايش بزرگترين تعرض حكومت به آزادي هاي فردي است. اين طرح، نمايشي تهوع آور از "اقتدار" حكومتي است كه براي نجات مقطعي خود از گرداب معضلات دست و پاگير اجتماعي، صورت مسئله پاك مي كند تا تصويري خيالي را جايگزين حقيقت گرداند. تاسف اين جاست كه اين دولتمردان خود زودتر از ديگران حقيقت پنهان شده را فراموش مي كنند و در دايره اي بسته، حكومت داري خويش را به سامان مي رسانند.

آنچه اين روزها در ميادين شهر خودنمايي مي كند، زننده ترين نوع سركوب فرديت شهروند ايراني است؛ و پرسشي كه با ديدن اين صحنه ها در ذهن جاي مي گيرد:" به راستي حكومت ايران مبتني بر چه هدف و قصدي، هرساله اينچنين عريان به مبارزه با آزادي شهروندان خود برمي خيزد؟ آيا دولتمردان به دنبال آنند كه اذهان جوانان اين ديار را – هرچند كوتاه مدت -  از بند هر تفكري آزاد كنند و ذهنيت آنان را تنها بريك مسئله كاملا شخصي متمركز گردانند؟ و به راستي آنان از پي اعمال سياست هاي دوره اي انقباضي و انبساطي دستيابي به چه هدفي را طرح ريزي كرده اند؟"

ساده انگاري دولتمردان است اگر بر اين گمان اند كه طرح مبارزه با بدحجابي، شهرونداني متحدالشكل برايشان به ارمغان خواهد آورد. حتي اگر تمامي زنان و دختران اين ديار به اجبار آقايان چادر بر سر اندازند، هيچ توفيقي در پنهان كردن زبانه هاي آتش نارضايتي اجتماعي، حكومتگران را نصيب نخواهد شد. طرح مبارزه با بدحجابي اما بهانه اي است براي تداوم بي دردسرتر حكومتگري حكومتگران. حاميان ايدئولوژيك را بايد راضي نگاه داشت، حتي اگر موجبات اين رضايت طلبي تعرض به آزادي بسياري ديگر از شهروندان اين سرزمين باشد. با تمام اينها اما مجريان طرح مبارزه با بدحجابي خود را به عمد از رويت يك پرده از واقعيت محروم كرده اند. گذري از مقابل اداره مبارزه با مفاسد اجتماعي در خيابان وزراي تهران كافي است تا شاهد صورت "خندان" پدران و مادراني بود كه براي آزادي دختران خود در مقابل اين ساختمان صف كشيده اند. آري! اگر ساليان پيشتر بازداشتگاه وزرا ترس و اضطراب را در دل خانواده ها مي نشاند و خود رعايت استانداردي از پوشش را از دختران خويش طلب مي كردند امروزه اما اين بازداشتگاه به كاريكاتوري بدل شده است كه زنان و دختران گاهي علاقه اي نيز براي ديدن آن از خود نشان مي دهند!

حجاب بهانه است، اجراي طرح مبارزه با بدحجابي نيز خود نشانگر ناتواني و سردرگمي حكومتگران در روبرو شدن با نارضايتي هاي اجتماعي روبه تزايد است. اينجاست كه بايد صورت مسئله پاك شود و سرها به ديگر سو گردانده شود تا حاكمان نفسي به راحتي كشند. حكومتگران اما چشم براين حقيقت بسته اند كه تعرض به آزادي هاي ابتدايي شهروندان براي فرونشاندن خواسته هاي ثانويه آنان، عمر روزهاي حكومتگري آنان را كوتاه تر خواهد كرد. روزي كه تمام زنان و دختران اين سرزمين چادر بر سر كنند، نه روز راحتي حكومتگران كه آن روز نمايش حقيقي "پايان تاريخ"ي براي آنان است.

 

باید همه چادر سرکنند؟/مسیح علی نژاد

باید همه چادر سرکنند؟/نفیسه زارع کهن

باید همه چادر سرکنند؟/محبوبه حسین زاده

باید همه چادر سر کنند؟/فرزانه سالمی

باید همه چادر سر کنند؟/سولماز شریف

 

باید مثل من باشی؛ با چادر/ آزاده عصاران

شروع اردیبهشت و کنترل حجاب/مریم میرزا

بی حرمتی به جامعه/محمدعلی ابطحی

بازهم يا روسري يا توسري/آرش حسن نیا

مبارزه با بدحجابي يا مبارزه با زنان ؟/فهیمه خضرحیدری

طالبانیسم/الپر

آقاي رييس پليس من شرم مي كنم!/سمیه توحیدلو

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 11:32  توسط مریم شبانی  |