تبليغاتX
روزمزه گی ها

از خانه عبدالله مومني مي آيم. خانه اي كه امروز عصر ماموران اطلاعات، نمي دانم آن را به قصد يافتن كدامين مدرك و سند، زيرورو كرده بودند. در صورت همسرش وقتي كه در را گشود نگراني موج مي زد و نفرت و در صورت معصوم دو فرزندش- امير و حميد- لبخندي تلخ؛ حسي دوگانه. ديدار پدر كه همراه مامورين آمده بود، شادمانشان كرده بود اما لاغري مضاعف پدر و ريشي كه بر چهره نشانده بود، لبخندشان را با تلخي همراه ساخته و آثار ضرب و شتم و كبودي بر روي بدن او اشك را برگونه امير 10 ساله اش جاري ساخته بود.

عبدالله به همسرش گفته كه از 4 روز قبل در سلول انفرادي بند 209 اوين نگهداري مي شود، بدون اجازه هواخوري و از همان روز اين تصور را داشته كه ديگر بازداشتي هاي روز 18 تير همگي آزاد شده اند؛تصوري بس شكننده براي يك زنداني. بازهم به همسرش گفته که در بازجویی ها همواره یک سئوال را تکرار می کنندو ان اینکه چرا از کشور خارج نمی شوی! گویی تحمل او٬ تحمل فعالیت های سیاسی مسالمت آمیز و قانونی او در سازمان ادوار تحکیم نیز آنها را سخت می آید.

عبدالله گويي خود را براي اعتصاب غذا آماده مي كند، او از خوردن غذاي زندان سرباز مي زند، اين را ماموران همراه به همسرش مي گويند و بعد، چشم بر گوشه گوشه منزل مي گردانند و همچون موريانه به جان كمدها و كارتن ها مي افتند. در آشپزخانه كه هيچ، در حمام و دستشويي هم به دنبال مدرك مي گردند و در نهايت تمامي دست نوشته ها و تعداي از كتاب ها و وسايل شخصي او را با خود مي برند. آنها حتي گوني برنج و پلاستيك هاي عدس و شكر را هم زيرورو مي كنند. در يك ساعت و نيمي كه ماموران گوشه گوشه خانه را، حتي وسايل بچه ها را زيرورو مي كردند،تلفن منزل قطع مي شود تا راه هرگونه تماس نيز بسته شود.

حضور يك ساعته عبدالله با دو غريبه در منزل، اگرچه براي همسرش سخت بود اما مي دانم كه قوت قلبي است براي  خود او. مي دانم كه همين حضور تحمل چند روز آينده را برايش كمي سهل تر خواهد كرد. مگر مي توان صورت معصوم حميد و امير را ديد كه از پس ديدن پدر برق شادي در چشمانشان موج مي زند و پروانه وار بر گردش مي گردند و آنگاه انرژي نگرفت؟ دو پسري كه اكنون در غياب پدر، مادر را ياري مي كنند تا هم مادرشان باشد و هم پدر.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 1:57  توسط مریم شبانی  | 

همين چند روز قبل بود كه مردم كلمبيا به خيابان ها ريختند و برضد خشونت و آدم ربايي ها شعار دادند. خيابان هاي بوگوتا- پايتخت كلمبيا- را مردمي اشغال كردند كه تنها يك خواسته داشتند: پايان بخشيدن به آدم ربايي ها و خشونت هاي 44 ساله در كلمبيا.

مخاطب آن روز مردم كلمبيا تنها دولتيان نبودند كه كارتل هاي قاچاق موادمخدر و گروه هاي شبه نظامي و كماندوها نيز از مخفي گاه هاي خود فرياد اعتراض مردم را شنيدند و براي ساعتي دست از خشونت كشيدند و به نظاره خشم مردم نشستند. خشونت، آدم ربايي و قتل در كلمبيا تاريخچه اي مجزا براي خود دارد. تاريخچه اي كه گوشه اي از آن را نويسنده بزرگ كلمبيايي، گابريل گارسيا ماركز در روايت مستند خود از گروگانگيري 9 خبرنگار، ثبت كرده است. "گزارش يك آدم ربايي" روايتي مستند است كه ماركز تنها از چند ماه حاكميت بلامنازع خشونت در سرزمين پدري خويش تصوير مي كند. سرزميني كه بيش از 40 سال است كه آرامش از  آن رخت بربسته و صداي مسلسل نغمه روزانه مردمش و جنايت و آدم ربايي، سايه همراه رهگذران خيابان هايش شده است. ماركز در گزارش يك آدم ربايي، خواننده را در ميدان مركزي مده لين – شهر جرم و جنايت و وحشت- رها مي كند تا خواننده خود ببيند و گروه هاي درگير در كلمبيا را بشناسد، تا شايد از اين رهگذر خواننده غيركلمبيايي نیز درك كند كه دراين كشور آمريكاي لاتين نه يك دولت كه چندين دولت حكم مي راند: مافياي مواد مخدر، كماندوها و شبه نظاميان فارك، نيروهاي پليس كلمبيا و اگر توان و اراده اي باقي بماند، رييس جمهور و مجلس.

بايد روايت ماركز را خواند تا آنگاه جسارت و شجاعت روساي جمهور كلمبيا- چه آنان كه زنده اند و چه آنان كه كشته شدند- را تقدير كرد، چه آنكه سياستمدار شدن دراين سرزمين يعني امضا كردن حكم مرگ خود. آنهايي كه بركرسي رياست جمهوري تكيه زدند و زنده از كاخ رياست جمهوري خارج شدند، بسيار خوش اقبال بودند و البته جان سخت. اما اين پايان داستان نيست كه اقبال رييس جمهور يعني بداقبالي فرزندان و نزديكان او، كه در كلمبيا به گاه نااميدي از كشتن رييس جمهور، مي توان به كشتن نزديكان او اميدوار بود. با اين همه اما كابوس مرگ تنها با روساي جمهور و فرزندانشان همراه نيست كه روزنامه نگاران، وكلا و افسران ارتش هم طعمه هاي خوبي براي امتيازگيري از دولت و مجلس هستند.

ماركز در گزارش يك آدم ربايي، گروگانگيري 9 روزنامه نگار توسط پابلو اسكوبار- پرآوازه ترين جنايتكار تاريخ كلمبيا- را روايت مي كند. روزنامه نگاراني كه البته دليل انتخاب آنها هم كاملا آشكار است؛ نزديكي به مواضع رييس جمهور. در ميان گروگانها دختر رييس جمهور سابق هم حضور دارد كه تقديرش را نهايتا مرگ رقم مي زند و ديگراني از نزديكان رييس جمهور و دولت. اسكوبار آن هنگام كه قدرت داشت، هيچ ضربه اي را بدون پاسخ نمي گذاشت. از ديد او براي كشتن رييس جمهور اشكالي ندارد اگر هواپيماي مسافربري حامل او در آسمان منفجر شود و براي كشتن يك وزير هم مي توان به آساني ساختمان وزارتخانه را منفجر كرد، آن هم در شلوغ ترين ساعت كاري. هدف بايد بميرد و مرگ ديگران هم چندان اهميتي ندارد كه كلمبيا سرزمين مرگ است و خشونت.

مردمان كلمبيا، مرگ را پذيرفته اند. اين واقعيت در صفحات پاياني روايت مكتوب ماركز بر خواننده كشف مي شود. واقعيتي كه ماركز خود نامي ديگر برآن مي گذارد. نويسنده بزرگ،آنچه در طي ساليان گذشته بر سرزمين پدري اش رفته است را« فوران آتش جهنم» مي خواند و در انتظار پايان آتشفشان مي نشيند. بايد روايت ماركز از تاريخ خشونت كلمبيايي را خواند و دريافت كه چرا او مردم زادگاهش را به دو دسته تقسيم مي كند: گناهكاران و بي گناهان. كه در كلمبيا هم مي توان گناهكار بود و هم بي گناه. مهم اين است كه از كدام زاويه نگريسته شوي.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 23:26  توسط مریم شبانی 

اين روزها نگران اين حقيقت بوديم كه با وجود پلمپ دفتر ادوار تحكيم چگونه مجالي حاصل مي شود و جمعي شكل مي گيرد تا مگر فرياد اعتراضي به بازداشت دوستانمان نيز از ميان آن جمع شنيده شود. اين سال ها دفتر كوچك سازمان دانش آموختگان، ميهماني هاي بزرگي داشت و ميهمانان بزرگي را نيز ميزباني كرد. چراغ دفاع از حقوق بشر را مدت ها است كه سازمان ادوار و خبرگزاري ايلنا روشن نگاه داشته بودند و اكنون در روزهايي كه اين دو نهاد را به محاق كشانده اند، نگران بوديم كه چگونه بايد كورسوي اين چراغ را حفظ كنيم و بانگ اعتراض بلند كنيم. نگراني هايمان اما خيلي زود رفع شد ، وقتي كه شاخه دانشجويي جبهه مشاركت پرچم دار شد و ميزباني نشست اعتراض آميز به برخوردها و بازداشت هاي دانشجويي اخير را برعهده گرفت. امروز دفتر جبهه مشاركت پذيراي دوستداران آزادي شد تا همچنان برگ هاي دفتر آزاديخواهي مردم ايران ورق بخورد. امروز اگرچه عبدالله مومني، پشت ديوارهاي اوين، به ناحق روزهاي حبس را تحمل مي كند اما راهي كه او در ادوار تحكيم آغاز كرد، در منزلي ديگر تداوم يافت. امروز جمعي شكل گرفت تا استاد عزيز، بابك احمدي شاه بيت آزاديخواهي مردم ايران را چنين بخواند كه:« اين سالها عادت كرده ايم كه هرازگاهي مجلس ختمي براي يك  روزنامه برگزار كنيم و بازداشت دوستي را در نشست هايي چنين معترض شويم. اما من اكنون سخن ديگري دارم. اكنون نوبت ماست؛ بايد كاري كنيم كه آنها مجلس ختمي براي استبدادشان بگيرند. بايد كاري كنيم كه عقلانيت به صحنه سياست ايران بازگردد.»

امروز عبدالله مومني در جمع ما نبود تا اين سخن همدلانه عبدالله رمضان زاده  را بشنود و لبخندي از سر رضايت زند كه:«نه! ما را نمي توانيد بترسانيد. اگر لازم باشد همه مان به زندان مي رويم. اين مملكت مال ماست و قرار نيست كه از آن بيرون برويم. هركس درمقابل فعاليت سياسي مسالمت آميز ما مي ايستد، مستبدي بيش نيست.»

امروز عبدالله مومني نبود تا بر نكته سنجي هاي بخردانه عباس عبدي ريزخنده اي زند وقتي كه درميانه سخن حكومت ايران را به يك "بيمار ايدزي" تشبيه كرد كه با هر اتفاق كوچكي نشانه هاي بدحالي در او هويدا مي شود.

امروز عبدالله مومني نبود اما راهش زنده بود كه او چراغ آزاديخواهي را پرفروغ به دست ديگران سپرد و اكنون زمانه پاسداشتن امانت است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 23:27  توسط مریم شبانی  | 

چهار روز گذشت و اكنون بايد بهت را فراموش كرد و تن به باور داد. بايد پذيرفت واقعه را كه نسل ما به پذيرش واقعيات تلخ عادت دارد؛ كه تلخي ها، چاشني روزانه زندگي مان است و اميد، كالاي ناياب آينده غبار آلودمان.

هنوز چند روزي به هجدهم تير زمان بود كه روزنامه هم ميهن توقيف شد. در شلوغي آن عصرگاه شوم، آنها نيز براي همدردي به روزنامه آمدند:علي نيكونسبتي، مهدي عربشاهي و محمدهاشمي. مي خنديديم كه درميانه سخن به دوستان گفتم:« از ما كه گذشت، ديگر نوبت شماست!» اما نوبت آنها خيلي زود رسيد و نامنتظر. نوبت ديگران نيز نامنتظر رسيد تا باور كنيم كه بازهم 18 تيري متفاوت برايمان رقم زده اند. و ما چه زود باور كرديم...همان هنگام كه صداي گلوله در ميدان سپاه تهران طنين انداز شد، باور كرديم. همان هنگام كه درهاي دفتر ادوار تحكيم را شكستند و همسايه ها را از ورود به راهروها منع كردند، باور كرديم. همان زمان كه براي بازداشت ده نفر از دوستانمان، خيابان را بستند و ده ها ضد شورش آوردند، ما باور كرديم. نيازي به گذشت زمان نبود كه اين سال ها باور ناملايمات برايمان سهل است و آسان. هنوز آفتاب هجده تير پرفروغ مي درخشيد كه ما باور داشتيم كه روزهاي آينده را بايد در غياب دوستان و با ياد آنها بگذرانيم، پس متعجب نشديم وقتي كه در عصرگاه روز حادثه، از پس تماس هاي مكرر پسر، صدايي ناشناس به تلفن همراه عبدالله مومني پاسخ گفت و فرزند نگران او را چنين خطاب قرار داد:« پدرت فعلا سه –چهار روزي را خانه نمي آيد...». اكنون جز روانه كردن لبخندي تلخ، سخني نمي توان گفت كه در قاموس اين نامردمان، شفقت كالايي ناياب و واژه اي ناشناس است.

امشب به ياد بهاره هدايت و آسمان بزرگ دغدغه هاي زنانه اش،شمعي بايد روشن كنم تا كورسوي آن همچنان خواب راحت از چشمان ظلمت پسندان بربايد كه "بهاره" را مي توان چند روزي حبس كرد اما رويش ناگزير جوانه در "بهار" را هرگز.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 23:18  توسط مریم شبانی  | 

این دردنامه را دیروز به درخواست مریم عزیز برای زنستان نوشتم.

عادت كرده بوديم به فراموشي، عادت كرده بوديم به فروخوردن بغض و فراموشي درد كه ما را مجبورمان كرده اند مردمان نظاره باشيم و گذشت. امروز اما بغض هشت ساله مان شكست و اشك ها جاري شد. گريستيم نه از آن روي كه دوستاني ديگر از جمعمان را بازداشت كردند كه ما به بازداشت ها عادت كرده ايم.

ديرزماني است كه بازداشت دوستان، داستان تكراري زندگي مان شده است. با اين همه اما امروز گريستيم تا بغض هاي فروخورده جمعه نحس كوي دانشگاه از پس هشت سال آزاد شود، رها شود و جا باز شود براي بغض هاي آينده..."روزگار غريبي است نازنين"...

مي خواهي 18 تير را در سكوت بگذراني، مي خواهي فراموش كني درد را، مي خواهي زخم كهنه ات را سرپوشي تازه بگذاري و بگذري از اين روز كه گفته ها و فريادهاي هشت ساله ات هنوز هم به كار نيامده است. مي خواهي خشم نهفته درپس نگاهت را پنهان كني و زاويه اي ديگر براي نظاره بيابي، مي خواهي...

نه! نمي تواني...بايد به يادآوري كه امروز 18 تيرماه است.بايد درهاي شكسته اتاق هاي كوي دانشگاه به يادت آيد كه امروز نيز درهاي دفتر ادوار تحكيم را شكستند. بايد دانشجويان كوي را به يادآوري آن هنگام كه از پنجره به بيرون پرتاب شدند تا شايد آنگاه تحمل بازداشت دسته جمعي اعضاي دفتر تحكيم برايت ممكن شود و ناگزير.

هشت سال قبل، در هجدهمين روز گرم از تيرماه، كوي دانشگاه تهران منزلگاه دانشجويان مبهوتي شد كه آمده بودند تا آنچه از حمله شبانه برجاي مانده بود را ببينند و فرياد اعتراض سردهند. امروز اما در هشتمين سالگرد آن فاجعه، همگان مبهوت گوشه اي نشسته و خشم فرومي خورند و بغض به عقب مي رانند.

اين روزها نگران هشت دانشجوي بازداشتي دانشگاه اميركبير بوديم اما هجده تير كه آمد نگراني هايمان هم افزون شد. نه از آن روي كه بغض هاي فروخورده بازگشت و خاطرات مدفون شده به ذهن آمد. نگراني هايمان افزون شد چراكه اينك زندانيانمان نيز افزون شدند. سياهه از 20 گذشت تا تصوير 18 تير بازهم زنده شود و درد اين روز از پس هشت سال فراموشي بازتوليد گردد. حرفي نمي توان زد و سطري نمي توان نوشت كه خود وارث درديم و حامل رنج.

 

پی نوشت: سخنگوی قوه قضاییه در نشست خبري روز سه‌شنبه در پاسخ به سوال ايسنا درباره دستگيري‌هاي روز گذشته 6 عضو دفتر تحكيم وحدت - طيف علامه مقابل دانشگاه امير كبير و همچنين پلمپ دفتر ادوار تحكيم وحدت گفت: در اقداماتي كه روز گذشته صورت گرفت، 16 نفر دستگير شدند؛ در يك فقره 6 نفر و در يك فقره 10 نفر كه هيچ كدام دانشجو نبودند.

 

این را هم ببینید از زبان یک مسئول در وزارت علوم:يك مقام مسوول در وزارت علوم گفت: از صبح ديروز(دوشنبه) پس از آن‌كه تعدادي از اعضاي دفتر تحكيم وحدت بازداشت شدند، وزارت علوم در حال پيگيري وضعيت دانشجويان بازداشت‌شده است، اما تاكنون هيچ خبري كسب نكرده است. وي افزود: تاكنون اطلاع دقيقي از اسامي افراد بازداشت‌شده وجود ندارد؛ اما خبرها حاكي از آن است كه تعدادي از دانشجويان در مقابل دانشگاه اميركبير و تعدادي ديگر دردفترادوار تحكيم وحدت بازداشت شده‌اند.

 

حالا پیدا کنید پرتغال فروش را...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 13:0  توسط مریم شبانی  | 

پایانی نیست بر توحش که گویی ۱۸ تیر ۷۸ را باید زنده برای امروزیان تصویر کنند. به ساختمان دفتر سازمان دانش آموختگان(ادوار تحکیم) حمله کردند،تیراندازی کردند،درها را شکستند و بچه ها را با خود بردند: عبدالله مومنی، بهرام فیاضی، مرتضی اصلاحچی، حبیب حاج حیدری، عزت الله قلندری و مجتبی بیات.

همسایه های هراسان را با گفتن این جمله متفرق کرده اند:« عملیات بازداشت معتادان موادمخدر است، متفرق شوید.» بر کابوس ۱۸ تیر گویی پایانی نیست...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 12:5  توسط مریم شبانی  | 

مقرر كرده اند كه روز نحس را بايد با خبري بد آغاز كنيم. اصلا مهم نيست كه هشت سال از فاجعه كوي دانشگاه گذشته باشد، هرسال آن فاجعه را به نوعي بازتوليد مي كنند. فاجعه كوي دانشگاه را هرسال مقابل چشمان زنده مي كنند. هيچ ابايي هم ندارند،آنان آنچه بر دانشجويان در كوي دانشگاه رفته را سند افتخار خود مي دانند و برآن مي بالند. هرسال به نوعي آن حادثه شوم را بازتوليد مي كنند و امسال نيز تكرار كردند، همان آغازين ساعات صبح. مجال برخاستن آفتاب ندادند كه گويي بايد هميشه در سايه كار خود را به فرجام رسانند. شش عضو شوراي مركزي تحكيم را امروز صبح بازداشت كردند. بهاره هدايت، محمد هاشمي، علي نيكونسبتي، مهدي عربشاهي، حنيف يزداني و علي وفقي امروز صبح از مقابل دانشگاه اميركبير تهران بازداشت شدند تا اگر فراموش كرده بوديم امروز 18 تيرماه است، sms هاي صبحگاهي همچون ضربه اي بر سر نازل شوند و ناقوس اين روز شوم براي هشتمين سال متوالي به صدا درآيد. اين دانشجويان امروز صبح و در پاسداشت 18 تیر تحصني اعتراض آميز را نسبت به تداوم بازداشت 8 دانشجوی دانشگاه پلی تکنیک آغاز كردند، تحصني كه مجال تداوم نيافت و متحصنين همگي طعم بازداشت را چشيدند تا فراموش نشود كه امروز 18 تير است. روزي كه در تقويم ايرانيان "روز دشمني با دانشجو" نام گرفته است.

 

زنگ بیدارباش تحکیمیان/نفیسه زارع کهن

لااقل آزادمرد باشید/فرید مدرسی

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 8:53  توسط مریم شبانی  | 

گرماي هوا اين روزها يكه تاز ميدان است. در گذر از كوچه ها و خيابان هاي گرم شهر، ديگر توان و قدرتي نمي ماند كه به گاه استراحت خطي بنويسي و سطري بيانديشي. ناي نوشتن ندارم اما مي توانم سخنان سخيف يكي از نزديكان رييس جمهور پوپوليست ايران را اينجا بگذارم تا بخوانيد و بخنديد و  بعدهم تاسف خوريد. مي گويند اين آقا معلم اخلاق است، واي به شاگرداني كه با اين آموزه هاي اخلاق به جان مردم مي افتند.

 

 ***

حجت‌الاسلام مرتضي آقاتهراني، استاد اخلاق هيأت وزيران در سخنراني خود در شهر زرند كرمان كه با حضور امام جمعه و فرماندار برگزار شد گفت: من يك خبري را از يك آقايي كه در اين مملكت خيلي ادعا مي‌كند از اخبار برايتان نقل كنم. ببينيد چقدر زشت است، او مي‌گويد"اگر بسيج و سپاه به صورت تشكيلا‌تي در جريان انتخابات دخالت نكنند، اصلا‌ح طلبان پيروز همه انتخابات خواهند شد"، ببخشيد بفرماييد سپاهيان را بگذارند كنار تا اصلا‌ح طلب‌هايي كه وابسته به آمريكا هستند پيروز بشوند.

آقا تهراني افزود: چي شده كه ما اينطوري شديم. شكم‌هامون از حرام خوري پرشده ... وقتي آدم اين جوري مي‌شه بعد مي‌گه بهترين راهش اين است كه اينها بروند كنار تا ما هم بخوريم. خدا را شكر كه مردم شناخته‌اند شما را و به شما راي ندادند و ديگر هم راي نمي‌دهند. هيچ وقت به اينها راي ندهيد، به اينها اصلا‌ً راي ندهيد.

وی ادامه داد: «شهيد بهشتي مي‌گفت ما شيفتگان خدمتيم نه تشنگان قدرت. چند روز پيش يك آقايي از همين‌ها مصاحبه كرده و گفته ما فقط قدرت مي‌خواهيم و ديگر هيچ نمي‌خواهيم. اينها اسمشان هم مسلمان است. اين نكبت‌ها را مثل دستمال كاغذي كه باهاش پشت بچه‌ها را تميز مي‌كنند و مي‌اندازند اون ور، بياندازيد اون ور. خودتان هم آن‌ور نرويد».

آقاتهراني افزود: چشم ارزشمند خداي تعالي،امام عصر(عج) است. يك مطلبي را در اين شب جمعه برايتان بگويم، فيض ببريم. هفته گذشته آقاي رئيس جمهور يك كاري را گفته بودند اين كار را آقاتهراني بايد انجام بدهد. من رئيس جمهور را ديدم و گفتم اشتباه مي‌كنيد. بنا بر اين بود كه توي هر كاري آدم صالحي بگذاريد، شما توي اين كار نبايد من را بگذاريد. يك كسي را بگذاريد كه اون كاره باشد، من اينكاره نيستم. به جان شما بهش گفتم كه من نمي‌دونم براي چي اينكارو كردي ولي من اين كاره نيستم. نه مي‌توانم و نه مي‌كنم و نه خواهم کرد. يك لحظه رئيس جمهور به من نگاه كرد، به جان شما انگار اشك چشمهايش را گرفته بود و گفت: مي‌دوني چرا گفتم شما اينكار را انجام بدهيد... گفت: خواستم يك لحظه نگاه امام عصر را ببينم. هيچي ديگه نمي‌خواهم. مي‌خواهم بدونم كه اين كار انجام مي‌شه و اون (امام زمان(عج)) خوشحال بشه. همين!به جون شما موفق و پيروز هم مي‌شه باور كنيد. چون آقا را اون قبول داره، با اين كه تنهاست. اون وقت زشت نيست من و تو هنوز دنبال اينيم كه مردم چه مي‌گويند. مردم ما را قبول دارند. آقا خدا را داشته باش. مردم دلشان دست خداست.

 این سخنان برای اولین بار توسط نشریه محلی عصر ظهور درکرمان منتشر شد.

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 15:19  توسط مریم شبانی  | 

خداحافظي با هم ميهن سخت بود، خيلي سخت. حتي سخت تر از صفحه اي كه هر روز مي بستيم. 43 شماره بيشتر مجال حضورمان ندادند اما ما، همه ما، به اندازه 430 شماره تلاش كرديم تا روزنامه اي متفاوت درآوريم. تلاشمان ثمر داد و از همين روي بود كه تحمل نشديم. توقيف شديم.

 به نفيسه  گفتم ديگر نمي خواهد "پرسش روز" بپرسي، "روزمره گي" ها را هم رها كن، دانستن"ديروز و امروز" ديگران هم ديگر اهميتي ندارد، ما توقيف شديم. گفتم ديگر لازم نيست در صفحات تاريخ بگرديم و سوژه "عكس نوشت" بيابيم كه خودمان الان سوژه عكاس ها شديم. گفتم وقت هاي مصاحبه براي "نگرخواهي ها" را فراموش كن، هنوز مطلب چاپ شده زياد داريم، تازه، ما توقيف شديم. راستي شب از نيمه گذشت و من از ياد بردم كه با "احمدصدرحاج سيدجوادي" تماس بگيرم و قرار ملاقات فردا صبح را كنسل كنم، شايد او هم داستان توقيف ما را شنيده باشد، آخر، هم او هم ميهن را دوست داشت و هم ما او را.

دلم براي هم ميهن خيلي زود تنگ مي شود، براي "باشگاه روشنفكرانش". براي صفحه اي كه هر روز با رضا و نفيسه پوست مي انداختيم تا آماده اش كنيم. دلم مي گيرد وقتي به ياد مي آورم كه چه برنامه هايي براي آينده صفحه آخر(باشگاه روشنفكران) داشتيم و مجال بروز نيافت. خداحافظي با هم ميهن خيلي سخت بود... 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 23:9  توسط مریم شبانی 

امروز رهگذران خیابان های تهران، چندان تعجبی نخواهند کرد وقتی که نیمی از پمپ بنزین های شهر را تخریب شده ببینند.نه! هیچ کس تعجبی ندارد چرا که همگان منتظر اولین شب اعلام سهمیه بندی بنزین بودند. اعلام شد و دیشب، شب اقامت مردم در پمپ بنزین ها بود. شب خشونت، شب رها شدن از تحقیر برای همانهایی که چند روزی پیشتر آفتابه بر گردن در محله های شهر گردانده شدند. دیشب گویی همگان برای انتقام گرفتن آمده بودند. تهران دیشب بوی دود می داد، بوی بنزین، بوی گند بی تدبیری. دیشب برای رییس جمهور پوپولیست ایران، شب سختی بود.شب درک این حقیقت که کشورداری نیازمند تدبیر است و تامل. دیشب موعد حکومت خشم بر خیابان های تهران بود. خشمی که به یکسان در محله های شرق و غرب و شمال و جنوب پراکنده شده بود.

نمیدانم آیا دیشب هم همچون شبهای دیگر بزرگ پوپولیست ایرانی – آنگونه که خود مدعی است-  به قصاب محله اش سر زد تا او از آتش زدن پمپ بنزین ها برایش بگوید؟ از شعارهای رکیکی که مردم خشمگین علیه او سرداده بودند. دیشب رویه دیگر سکه پوپولیسم خود را به احمدی نژاد نشان داد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 4:36  توسط مریم شبانی  | 

اول: الان خود را از ميان انبوه كاغذها بيرون كشيدم. بازهم درگير داوري جشنواره نشريات دانشجويي شدم. شش سالي مي شود كه در لابه لاي آثار دانشجويي مي گردم و امتياز مي دهم. بيدار نشستن هاي شبانه براي خواندن آثار نشريات دانشجويي آن هم در ميانه مشغله مضاعف روزانه خسته ام نمي كند كه برعكس حسي خوب را برايم به همراه مي آورد. حس بازگشت به گذشته، حس همان روزهايي كه در نشريات دانشجويي مي نوشتم، همان روزهايي كه با هزار اميد در جشنواره نشريات دانشجويي شركت مي كرديم و وقتي جايزه اي نصيبمان نمي شد، داوران مفلوك را طعن و نفرين نثار مي كرديم!! حس خوب جواني، آرزو و اميد... اما هرسال كه مي گذرد به چشم مي بينم كه از غناي نشريات دانشجويي ما كاسته مي شود. نوشته هاي دانشجويي ما اكنون نه برآمده از فكر كه توصيفي ضعيف و سطحي از وضعيت دانشگاه و مشكلات دانشجويي است. چندسالي است كه كمتر نشريه اي وزين به چشم مي خورد و كمتر نوشته اي مستدل مي يابم. غوطه خوردن در لا به لاي آثار دانشجويي را دوست دارم اما ركود حاكم بر نشريات دانشجويي دلگيرم مي كند.

دوم: دو هفته نامه شهروند هم منتشر شد. ويژه نامه اي براي آمريكاي لاتين. ويژه نامه اي ماندگار و خواندني. تلاش دوستانم را مي ستايم كه برپايه آن هرچه اطلاعات سياسي، تاريخي، ادبيات، موسيقي، سينما، ورزشي و ... درباره آمريكاي لاتين مي خواهيم را مي توانيم اكنون در شماره پنجم مجله شهروند بيابيم. تقريبا تمام مجله را خواندم و لذت بردم.

سوم: در پايان يك روز خستگي، بي هدف پرسه زدن در خيابان هاي تهران و درنهايت متوقف شدن در مقابل شهركتاب كامرانيه لذتي است كه بازتكرار هزارباره آن هم خوشايند است. و چقدر اين لذت مضاعف مي شود كه در خلوتي شباهنگام در لابلاي قفسه هاي كتاب گم شوي. ره آورد يك ساعت حضور شبانه در شهركتاب خريد 4 كتاب بود و لذت ورق زدن كتاب هاي بيشمار ديگر. "قبضه قدرت" چسلاو ميلوش را خريدم تا روايت برنده جايزه نوبل لهستاني را از سال هاي فرمانروايي نازي ها بر كشور لهستان خواننده باشم. "درد زمانه پروانه ها" نوشته خوليا آلوارز را نيز خريدم تا حس زيباي خواندن "سوربز" بارگاس يوسا برايم بازتكرار شود. روايت زنداني شدن و شكنجه سه زن در زندان هاي مخوف "تروخيو" ديكتاتور معروف دومينيكن و بازهم سفر به سرزمين اعجاب انگيز آمريكاي لاتين.

چهارم: مدتي است كه ديگر به سازمان ادوار تحكيم نمي روم. از عضويت در شوراي مركزي سازمان استعفا داده ام اما خاطراتم را آنجا جا نگذاشتم. خاطرات دفتر تحكيم و سازمان ادوار تحكيم را در گوشه اي از ذهن خود جاي داده ام. خاطرات روزهاي خوب گذشته...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 0:1  توسط مریم شبانی 

۹۹ سال پيش، آفتاب دوم تير كه درخشيدن گرفت، بازتاب نور آن بر لوله توپ‌هاي روسي، چشمان مردم تهران را آزار داد؛ پيش از آنكه انفجار مجلس شوراي ملي، اندام نحيف مشروطه‌خواهي ايرانيان را ضربه‌اي سخت وارد كند. دوم تير 1287 بود كه محمدعلي شاه قاجار تلگرافي براي حكمرانان شهرهاي ايران فرستاد تا متن آن پيام، سندي باشد بر ضديت شاه قاجار با دموكراسي كه محمدعلي شاه نه همچون پدر طالب مشروطه‌ بود و خواهان مجلس كه بنا بود در صفحات تاريخ نامش در همسايگي دشمنان پارلمان به ثبت رسد.به اين ترتيب مولود دموكراسي‌خواهي ايرانيان، هدف گلوله توپ‌هاي روس قرار گرفت و دموكراسي‌خواهان ايراني در باغشاه تيرباران شدند تا استبداد پيروز شود و دورنماي دشوار دموكراسي ‌خواهي ترسيم.مشروطيت تعطيل شد و خودكامگي غالب. اما استبداد را عمري «صغير» بود كه آزادي‌خواهي از خاكستر دموكراسي‌خواهي زبانه گرفت تا مشروطه‌خواهان ايراني سنگ بناي دموكراسي را محكم‌تر از قبل بگذارند و به تماشاي مولود دوباره بنشينند.

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 22:54  توسط مریم شبانی  |