تبليغاتX
روزمزه گی ها - در تعقيب زندگي

این ستون را هر پنجشنبه برای روزنامه هم میهن می نویسم و چقدر دوستش دارم!

 

آقا نفرین نکن!

هر پنجشنبه با احمدصدرحاج سیدجوادی

 

"در تعقيب زندگي" ستوني كاغذي است براي نوشتن از زندگی. ايده "در تعقيب زندگي" ماحصل گفتگويي شبانه با دوستمان فرهاد جعفري بود، اما روزهاي ممتد لازم بود تا به بار نشيند و اكنون مي خواهيم دعوتتان كنيم كه هر پنجشنبه با ما باشيد تا ديروز و امروز "احمد صدر حاج سيدجوادي"، عضو نهضت مقاومت ملي، وزير دولت موقت و عضو نهضت آزادي را برايتان روايت كنيم. وعده ديدار ما با پيرمرد هر سه شنبه است و وعده ديدارمان با شما هرپنجشنبه.  

 

از پيچ كوچه اي در الهيه كه گذشتيم لازم نبود چشم بچرخانيم براي خواندن پلاك ها. در ميان آپارتمان هاي نوساز و طويل اطراف، مقصد ما آپارتمان قديمي چهارطبقه اي بود كه وقتي زنگ طبقه دوم آن را فشرديم صداي احمدصدر حاج سيد جوادي در كوچه پيچيد كه ميهمانان جوان خود را به درون خانه دعوت مي كرد. پيرمرد در آستانه در به رسم ميزبان انتظار ما را مي كشيد و ما نه همچون دو ميهمان كه چون دو درس آموز، روبرو شدن با معلم را به انتظار نشسته بوديم ؛ خوب مي دانيد كه معلمي 90 ساله چه درس ها براي آموختن دارد. به رسم هر تازه وارد چشم بر ديوارهاي خانه گرداندم تا نشانه اي از گذشته بيابم و چه زود يافتم، قاب عكس هايي ازشمايل حضرت محمد(ص)، مصدق و بازرگان و نيز همسر درگذشته پيرمرد. رشته افكارم اما از هم گسست وقتي احمد صدر حاج سيدجوادي سيني چاي را درمقابلم گرفت و من شرمنده ايستادن پيرمرد و نشستن خود، سريع استكان چاي را برداشتم تا مجال نشستن به ميزبان مهربان داده باشم. خلوتي خانه توجه ام را جلب كردم و پرسشي ناگزير كه درپي آمد:« تنها زندگي مي كنيد آقاي دكتر؟» و پاسخ پيرمرد:« با دخترم زندگي مي كنم كه چند روزي است براي ديدن پسرش به پاريس رفته است.» اما بازهم او تنها نيست، دختر ديگرش كه ساكن كانادا است چند روزي ميهمان پدر است. پيرمرد شش فرزند دارد، چهار دختر و دو پسر كه از اين جمع تنها دو دخترش ساكن ايرانند؛ يكي با پدر زندگي مي كند و ديگري در همسايگي پدر. همسرش اما 12 سال قبل زندگي را وداع گفته است. وقتي از همسرش مي پرسيم بغض مي كند و دفتري مي گشايد تا سروده خود براي از دست رفته اش را برايمان بخواند:

گفتند كه عشق مي رود از يادت

شادي زمانه مي كند دلشادت

رفتي و نرفت عشقت از ياد مرا

شيرين من اي كه سوختي فرهادت

و من به احترام عظمت عشق، بغض مي كنم، همه چيز اين خانه قدمتي طولاني دارد، از جمله عشق نهفته در پس ديوارهاي آن. به چشم هاي نمناك همراهم كه نگريستم  نيز با من اين سخن مي گفت:« ديدي كه آدرس را اشتباه نيامديم، پيرمرد جمع تمام خوبي ها است.» بنا داشتيم ديدار اول كوتاه باشد، براي آشنايي. اما مگر مي شود در محضر پيرمرد 90 ساله اي نشست كه خود نقشي در ساختن تاريخ سالهاي اخير دارد و رهي به گذشته نزد. اشتياق ما به شنيدن و اشتياق مضاعف او به گفتن ديدار كوتاه ما را دو ساعتي تمديد كرد. پيرمرد از روي كارآمدن رضا شاه برايمان گفت و نقش انگليس در اين داستان. از اينكه فرمانده انگليسي مستقر در قفقاز بعدها در خاطرات خود مي نويسد:« از لندن دستور دادند كه در ميان قزاق ها كسي را پيدا كن كه قدرت اداره ايران را داشته باشد. من آمدم و درميان افسران قزاق "رضا مسلسل" را پيدا كردم و گزارش دادم كه او مي تواند ايران را اداره كند.» پيرمرد رفتن رضاشاه و آمدن محمدرضا را نيز مطابق برنامه از پيش تعيين شده مي داند. به مزاح مي گويد:«  ابراهيم يزدي مي گويد كه گاهي دايي جان ناپلئوني مي انديشم اما من مي گويم كه اين انگليسي ها هستند كه نمي گذارند اسناد برنامه هايشان منتشر شود.» اينجاست كه پيرمرد دست ما را مي گيرد و به روزهاي حكومت محمد مصدق مي برد. روزهاي ملي شدن صنعت نفت و بعدترها نيز كودتا عليه مصدق. در تاريخ خواني احمد صدر حاج سيدجوادي اما يك واقعيت خودنمايي كرد، حقيقتي كه دراين سالها كمتر در مرام و مشرب سياسيون اين ديار به يادگار مانده است؛ او بازخواني گذشته را ازوراي عينك سياه و سفيد نمي نگرد و تنها برگهاي كتاب تاريخ را با حقيقت رنگ آميزي مي كند. پس در ادبيات پيرمرد "خائن" واژه اي طرد شده است، حال تفاوتي نمي كند كه براي تقي زاده به كار رود يا فروغي و يا قوام السلطنه. اينگونه است كه وقتي از او مي پرسيم در نزاع كلامي ميان مصدق و تقي زاده، آن هنگام كه مصدق انعقاد قرارداد نفت ايران و انگليس را، سازشكاري تقي زاده مي دانست و برآن اصرار مي كرد و در مقابل تقي زاده آن قرارداد را ماحصل نيروي اجبار مي دانست و حساب منتقدان را به "دنيايي ديگر" واگذار كرده بود، حق را به كداميك مي دهيد؛تقي زاده يا مصدق؟ پيرمرد پاسخي مي دهد كه شايد انتظار شنيدن آن را نداشتيم:« طبق دستور قرآني و الهي و با درنظر گرفتن ظواهر امر نمي توان به راحتي حق را به يكي داد. تقي زاده بين دونيروي بزرگ و متنفذ شوروي و انگلستان گير كرده و ناچار بود براي بقاي دين و مليت ايران سياست كشور را به سمت يكي متمايل كند.» خاطرات او از برگشتن برگ روزگار برايمان جذاب است و شنيدني. آن هنگام كه درمقام دادستان تهران دستور توقيف آزموده – قاضي دادگاه نظامي دكتر مصدق كه در جلسات دادگاه از هر تحقيري نسبت به مصدق اجتناب نمي كرد- را داد. آزموده در گفتگو با يكي از روزنامه ها اتهاماتي را به دولت اميني وارد كرده بود و صدرحاج سيدجوادي، دادستان تهران دستور بازداشت او را داد. ورق براي آزموده برگشته بود و مردم راه دادستاني درپيش گرفتند تا شاخه گلي به نشانه سپاس به دادستان اهدا كنند. سراپا گوش شده ايم. حتي نيم نگاهي نيز به ساعت نمي اندازيم. آخر اگر پيرمرد خسته شده بود كه آثار آن را بر چهره اش مي ديديم. حضور دخترش اما جمع مان را چهارنفره مي كند. حضوري مثبت و صميمي. حتما مثل جواني هاي پيرمرد. پدر را "باباجي" صدا مي كند و حضورش صفحات تاريخ را به روزهاي آغازين انقلاب اسلامي برمي گرداند و اين بهانه اي مي شود براي پيرمرد تا خاطره اي ديگر تعريف كند. پاكتي را مي گشايد و نامه اي از آن خارج مي كند تا بگويد:« بعد از وفات دكتر شريعتي چون وزير كشور بودم در دولت موقت لايحه اي تدوين كردم تا درصورت موافقت شوراي انقلاب جنازه شريعتي با هزينه نخست وزيري به ايران منتقل شود و براي استاد محمدتقي شريعتي ماهيانه 60 هزار ريال و براي همسر شريعتي نيز مبلغي از طرف صندوق بازنشستگي پرداخت شود. بازرگان نامه را به شوراي انقلاب برد و اين شورا مخالفت خود را خطاب به عباس اميرانتظام – معاون نخست وزير- نوشت: در حاشيه جلسه مورخ 21/1/58 موضوع در شوراي انقلاب مطرح شد و آقايان مذاكراتي كردند و پيشنهاد شد كه دولت لايحه را مسترد نمايد.»

هرچه ميزبان صميمي باشد بازهم بهانه نمي شود تا ميهمان رسم ادب كنار گذارد. حوالي ظهر بود و بايد با پيرمرد خداحافظي مي كرديم. اما آخرين لحظه انبوه كاغذها و كتاب هاي روي ميز توجه ام را جلب كردم. پرسيدم:« دكتر! اين ها چيست؟ به چه كاري مشغوليد و چه مي نويسيد؟» دكتراحمدصدرحاج سيد جوادي سرپرست هيات علمي دايرة المعارف تشيع است. بلند مي شود به اتاقي ديگر مي رود و با چندجلد از دايرة المعارف شيعه باز مي گردد. مجموعه اي بس سنگين و ماندگار. پروژه اي كه از سال 61 آغاز شده و تاكنون 11 جلد از مجموعه را تدوين كرده است. پيرمرد هنوز انرژي دارد و اشتياق. به مزاح مي گويد:« هركس به من بگويد خدا طول عمر به تو عطا كند، مي گويم آقا نفرين نكن!» و ديگر برمي خيزيم. زمان خداحافظي است و بيرون مي آييم و سه شنبه هفته آينده را انتظار مي كشيم. روزي ويژه براي ما و پيرمرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 12:4  توسط مریم شبانی  |