همين چند روز قبل بود كه مردم كلمبيا به خيابان ها ريختند و برضد خشونت و آدم ربايي ها شعار دادند. خيابان هاي بوگوتا- پايتخت كلمبيا- را مردمي اشغال كردند كه تنها يك خواسته داشتند: پايان بخشيدن به آدم ربايي ها و خشونت هاي 44 ساله در كلمبيا.
مخاطب آن روز مردم كلمبيا تنها دولتيان نبودند كه كارتل هاي قاچاق موادمخدر و گروه هاي شبه نظامي و كماندوها نيز از مخفي گاه هاي خود فرياد اعتراض مردم را شنيدند و براي ساعتي دست از خشونت كشيدند و به نظاره خشم مردم نشستند. خشونت، آدم ربايي و قتل در كلمبيا تاريخچه اي مجزا براي خود دارد. تاريخچه اي كه گوشه اي از آن را نويسنده بزرگ كلمبيايي، گابريل گارسيا ماركز در روايت مستند خود از گروگانگيري 9 خبرنگار، ثبت كرده است. "گزارش يك آدم ربايي" روايتي مستند است كه ماركز تنها از چند ماه حاكميت بلامنازع خشونت در سرزمين پدري خويش تصوير مي كند. سرزميني كه بيش از 40 سال است كه آرامش از آن رخت بربسته و صداي مسلسل نغمه روزانه مردمش و جنايت و آدم ربايي، سايه همراه رهگذران خيابان هايش شده است. ماركز در گزارش يك آدم ربايي، خواننده را در ميدان مركزي مده لين – شهر جرم و جنايت و وحشت- رها مي كند تا خواننده خود ببيند و گروه هاي درگير در كلمبيا را بشناسد، تا شايد از اين رهگذر خواننده غيركلمبيايي نیز درك كند كه دراين كشور آمريكاي لاتين نه يك دولت كه چندين دولت حكم مي راند: مافياي مواد مخدر، كماندوها و شبه نظاميان فارك، نيروهاي پليس كلمبيا و اگر توان و اراده اي باقي بماند، رييس جمهور و مجلس.
بايد روايت ماركز را خواند تا آنگاه جسارت و شجاعت روساي جمهور كلمبيا- چه آنان كه زنده اند و چه آنان كه كشته شدند- را تقدير كرد، چه آنكه سياستمدار شدن دراين سرزمين يعني امضا كردن حكم مرگ خود. آنهايي كه بركرسي رياست جمهوري تكيه زدند و زنده از كاخ رياست جمهوري خارج شدند، بسيار خوش اقبال بودند و البته جان سخت. اما اين پايان داستان نيست كه اقبال رييس جمهور يعني بداقبالي فرزندان و نزديكان او، كه در كلمبيا به گاه نااميدي از كشتن رييس جمهور، مي توان به كشتن نزديكان او اميدوار بود. با اين همه اما كابوس مرگ تنها با روساي جمهور و فرزندانشان همراه نيست كه روزنامه نگاران، وكلا و افسران ارتش هم طعمه هاي خوبي براي امتيازگيري از دولت و مجلس هستند.
ماركز در گزارش يك آدم ربايي، گروگانگيري 9 روزنامه نگار توسط پابلو اسكوبار- پرآوازه ترين جنايتكار تاريخ كلمبيا- را روايت مي كند. روزنامه نگاراني كه البته دليل انتخاب آنها هم كاملا آشكار است؛ نزديكي به مواضع رييس جمهور. در ميان گروگانها دختر رييس جمهور سابق هم حضور دارد كه تقديرش را نهايتا مرگ رقم مي زند و ديگراني از نزديكان رييس جمهور و دولت. اسكوبار آن هنگام كه قدرت داشت، هيچ ضربه اي را بدون پاسخ نمي گذاشت. از ديد او براي كشتن رييس جمهور اشكالي ندارد اگر هواپيماي مسافربري حامل او در آسمان منفجر شود و براي كشتن يك وزير هم مي توان به آساني ساختمان وزارتخانه را منفجر كرد، آن هم در شلوغ ترين ساعت كاري. هدف بايد بميرد و مرگ ديگران هم چندان اهميتي ندارد كه كلمبيا سرزمين مرگ است و خشونت.
مردمان كلمبيا، مرگ را پذيرفته اند. اين واقعيت در صفحات پاياني روايت مكتوب ماركز بر خواننده كشف مي شود. واقعيتي كه ماركز خود نامي ديگر برآن مي گذارد. نويسنده بزرگ،آنچه در طي ساليان گذشته بر سرزمين پدري اش رفته است را« فوران آتش جهنم» مي خواند و در انتظار پايان آتشفشان مي نشيند. بايد روايت ماركز از تاريخ خشونت كلمبيايي را خواند و دريافت كه چرا او مردم زادگاهش را به دو دسته تقسيم مي كند: گناهكاران و بي گناهان. كه در كلمبيا هم مي توان گناهكار بود و هم بي گناه. مهم اين است كه از كدام زاويه نگريسته شوي.